خودسانسوری در یک صبح دوشنبه با نان و ریحان اضافه
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

دور میدان را شسته بودند و همه چیز یک جور خوبی برق می زند. از آن وقتهایی که فکر می کنی انگار بالاخره یک روز خوب رسیده. پنجره را باز کردم و ایستادم روبروی منظره بی عیب و آشنای قدیمی ام. آن وقتها میدان که اینقدر خوشگل نبود و یک وقتهایی بود و یک وقتهایی هم نبود اصلا، با این همه این منظره با آن ساختمانهای آجری و درخت و کوهها بدجور آشنا بود.

این خانه تا همیشه خانه ی من است. اینجا من همیشه دخترک هجده ساله احمق خوشحالم را پیدا می کنم که هر روز می رفت تا همین ساختمانهای آجری آشنا و بهترین روزهای عمرش را در شتابی باور نکردنی بر باد می داد. حالا جنگم با تقویم دائمی شده. روزها با شتابشان می دوند و سر راهشان مرا و کودکی پسرم و هر چه هست و نیست با خودشان می برند و من می مانم و ته مانده جوانیم که توی شیشه ته کیفم قایمش کرده ام که دست روزگار مثلا بهش نرسد.

دیروز همکارم زنگ زده بود که توی نامه هایت طنز خوبی هست. حس خوبی می دهد خواندنش. منظورش نامه های داخلی است. شرکت فوق مدرن ما برای ارتباطات داخلی وب‌سایت دارد و ایمیل و تابلوی اعلانات و یک عالمه قرتی بازی دیگر. بعد همه نامه ها "با سلام و احترام" شروع می شود و "با سپاس" تمام می شود. چون رئیسمان عقیده دارد که باید فارسی را پاس بداریم و ما هم کارمندهای خوب و حرف گوش کنی هستیم و فارسی را پاس می داریم و به جایی "با تشکر" می نویسیم "با سپاس" و خیلی هم با خودمان حال می کنیم که زده ایم توی گوش اعراب ملخ خور عوضی.

خب من یک وقتهایی از این نامه های فرمال بی حس و حال خسته می شوم. با توجه به اینکه مثلا چشم دیدن کسی را نداری یا طرف کلی هم بهت بدی کرده ولی باز باید توی نامه بنویسی "حضور محترم جناب آقای مهندس" و c.c هم بزنی به رئیست که ببیند تو چه خوب هماهنگی بلدی و چه خوب نامه اداری می نویسی و خاک بر سرت که می توانی  روزی پنجاه تا از این نامه ها بنویسی و آخرش هم کسی نفهمد که "خرت به چند" اصولا و حالت خوب است یا بد است یا حالا هر چه.

حالا مثلا این یکی از نامه های اداریم است:‌

با سلام

"به استحضار می رساند که در نقشه های تیرریزی سازه شهرداری ... در تراز 33.50+ یک ستون در محل تلاقی محورهای 15 و Q مفقود شده و از سرنوشت وی اطلاعی در دست نیست. از یابنده تقاضا می شود ستون فوق الذکر را به خانه برگرداند و مژدگانی دریافت کند."

خب بعد همکارم زنگ زد و داشت ریسه می رفت و گفت یک بار دیگر ایمیل بزنم براش و یک جور قابل ارائه ای بنویسم که یک ستون جا افتاده که او بتواند c.c  بزند به رئیسش. در زندگی امروز که همه چیز به طور بی رحمانه ای به طرف بی مزه شدن و خاکستری شدن پیش می رود همین ذره های ریز شادی را محکم چسبیده ام بهشان. ذره بینم مدام دستم است که شادی را پیدا کنم و پیدا هم می کنم.

امروز دوشنبه است. از آن بدتر اینکه 22 اردیبهشت است. مرا یاد یک روزی می اندازد. یازده سال پیش. که دوشنبه بود و 22 اردیبهشت بود و من به طرز احمقانه ای خوشحال بودم و خوشحالیم آمیخته بود به بهار و یک سری مزخرفات دیگر. اینجا هم که نمی شود همه چیز را نوشت. من یک وقتی فکر می کردم بالاخره یک روزی می رسد که من بدون سانسور بنویسم و متاسفانه آن روز نمی رسد. قبلا باید ملاحظه سر و همسر و فضولهای محله را می کردم و حالا الحمد الله دایره آدمهایی که تحت الشعاعشان قرار می دهم فرا قاره ای شده و دیگر سر و ته اش معلوم نیست. این است که کماکان و تا اطلاع ثانوی با یک خانم شین شرور و ترسو که همه چیز را در هزار لفافه می پیچد و آخرش هم معلوم نیست چه مزخرفی می گوید روبرو هستید.

با ما همراه باشید. دوستان وایبر می زنند که خوبی؟ جواب می دهم که خوبم. چرا باید بد باشم وقتی روز بهار است و من نشسته ام پشت میزم و فردا تعطیل است و به تخمم که امروز یازدهمین سالگرد اتفاقی است که دیگر هیچ وقت یازده ساله نمی شود و در همان ده سالگیش آنقدر می ماند که بپوسد و بمیرد و جنازه اش هم بو بگیرد. الان وایبرم می ترکد. برگردم سرکارم.