«شب عاشقان بى دل چه شبى دراز باشد»
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

اشکم راه افتاد. تقصیر پسرک توى فیلم بود که داشت از مادرش مراقبت مى کرد. فکر کردم سینا هم از من مراقبت مى کند و من چقدر باید مغرور باشم به مادرانگى ام. چقدر باید مغرور باشم به این پسر کوچکم که پشت تمام حرفها و کارها نیم نگاهش به من است که چه مى کنم. خدایا، روزى که دیگر اینقدر دوستم نداشته باشد دق نکنم؟ نمیرم؟ لابد براى همین است که مادرها رضایت نمى دهند آن تاج پادشاهى را از سرشان بردارند و به حریف تازه و جوان و ترگل ورگل تقدیمش کنند. براى آن عشق که توى چشمهاى چهار ماهگیش بود وقتى بغل من امن ترین جاى دنیا بود. براى اطمینانش به آغوشم وقتى اولین قدمهاى لرزانش را برداشت. براى همین که بعد از این همه ماجرایى که از سرمان گذشته باز حواسش به من است که درد نکشم و به خدا این وظیفه ى طفلک من نیست که مواظب باشد من درد نکشم. کجاى دلم بگذارم این احساس را؟ مى گویم کسى انگشت اشاره اش را بگیرد طرف این بچه، من برده اش مى شوم و این را هر مادرى توى این دنیا مى داند. هر مادرى مى داند که شیشه عمرش چطور در دستهاى کوچک ناتوان است. باید تا دیر نشده دوباره عشقم را زیر پاهاى کوچکش بریزم. باید برویم پارک آب و آتش و لابلاى فواره ها بدویم. باید با هم کیک درست کنیم. باید عکس بگیریم با هم. باید یادش بماند که من چه عاشقش بودم این همه سال و چه عاشقشم هنوز و چه دیوانه وار و بى منطق حاضرم برایش بمیرم. باید روى دیوارهاى خانه مان بزرگ بنویسم که فردا دیر است و فردا شاید پسرم دیگر هشت سال و نیمه نباشد. لهم از عشقش امشب و این شب تار و طولانى به نظر زیادى بى پایان مى رسد.