اسم آن زن سوم شیداست انگار.
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦  کلمات کلیدی: داستانها

معلمم س. مى گوید نویسنده باید از سوژه فاصله داشته باشد. در عین حال باید شخصیتش را به خوبى بشناسد. من قرار بود قصه لیلا را بنویسم و همه چیز آماده بود. لیلا ایستاده بود در ایوان با تن لاغر و موهاى بلند و سیگار مى کشید رو به کوه. بعد ۶ ماه گذشت و من دیدم لیلا جز ایستادن و سیگار کشیدن کارى نمى کند. زیر سیگارى پر شد از ته سیگارهاش و سر ریز شد و همه جا را خاکستر برداشت اما لیلا نه برایش مهم بود که شوهرش با زن همسایه پایینى رویهم ریخته. نه مهم بود که خودش دارد در دریاى افسردگى غرق مى شود و نه از فلوکستین کارى برمى آید و نه از مشاور احمقش با آن چشمهاى موشى. من از لیلا خسته شدم و نویسنده بى رحمى هم هستم. شخصیتى را که جز ایستادن و پلکیدن کارى بلد نباشد مى برم تا لب بام و پرتش مى کنم پایین و به درک که خونش از سنگفرش بتنى حیاط پاک نمى شود و بچه ها مى ترسند.

بعد زن دیگرى آمد و من شروع کردم تصویرش را ساختن. اولین بار که قصه را سر کلاس خواندم س. گفت این تصویر غلط است. زن مغرور قصه ام که سرش را خم نمى کرد که از زیر دست مرد رد شود یک هو شد یک شخصیت بى معنى. بعد من شروع کردم به تراشیدنش. همه زاویه هاى تیزش را. همه حاشیه هایش را. همه اتفاقهاى غیر ضرورى زندگیش را. بعد نه غرورش ماند، نه استقلالش. نه تواناییهایش ماند و نه هوشش. زن قصه ام شروع کرد به گوش ایستادن پشت درها و نفرین کردن. از همه آن چه در زن بود فقط دیوانگیش ماند. حالا زن دیوانه اى دارم که در قصه ام مى پلکد. قصه اى دارم که دور خودش مى چرخد و راه به جایى ندارد. س. مى گوید همین خوب است. زنِ دیوانه هیستیریکم را دوست دارد. مى گوید این زن مى تواند بار قصه را روى شانه هایش بکشد. اما این قصه مال من است. حسودیم مى شود وقتى مى بینم که زن شده راوى. همه را قایم کرده پشت چشمهاش و یک طرفه رفته تا قاضى و مدام حرفهاى مزخرفش را تکرار مى کند و از آن همه غرور چیزى جز عجز باقى نمانده و دلم مى گیرد. باید این یکى را هم از قصه ام پرت کنم بیرون.

زنِ دیگرى لازم دارم. زنى که دیوانگى مهمترین ویژگیش باشد اما دیوانگى را بشود به غرورش سنجاق کرد. من دیوانه هاى بى آزار را دوست ندارم. دیوانگى باید مثل یک شراب جاافتاده باشد و خوش رنگ. زن تازه ام دارد توى اتاق خواب مى پلکد. یک لباس خواب حریر بلند پوشیده و بدنش پیداست. رو به پنجره ایستاده و براى کاسکوى همسایه روبرویى سوت مى زند. نزدیک تولدش است و هر شب کابوس مى بیند و خواب ندارد. ته ته دلش یک چاقوى تیز پنهان کرده و هر لحظه که کسى بخواهد چنگ بیندازد به مرد قصه اش چاقو را بدون ذره اى تردید توى چشمش فرو مى کند. این را هم مردش مى داند هم خود زن. فقط آن همسایه روبرویى با کاسکوى خاکسترى نمى داند که او هم به زودى خواهد فهمید.