پراکنده گویی های صبح شنبه
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. یک جایی خوانده بودم فکر کنید که بچه تان یک آدم سی ساله است. بعد با او همانطور رفتار کنید که با یک آدم سی ساله رفتار می کنید. راهگشا بود. بعد از این همه مدت که خودم را می کوبیدم به سنگهای مختلف و کل کل مدامم با پسرک، دو روز است دارم بهش احترام می گذارم. این احترام البته اولش با کل کل از طرف پسرک استقبال شد. اما بعد او هم آرام گرفت. بچه ام حق دارد البته. من این چند وقته مادر خوبی نبوده ام. بعد هم راهم را به کل گم کرده بودم. نمی دانستم دارم چه کار می کنم. اما واقعیت ماجرا این است که اگر دوستیش را به دست نیاورم فاتحه این رابطه خوانده می شود. این را نوشتم که خودم را کمی تشویق کنم. هنوز راهم طولانی است و هنوز خیلی مانده تا بتوانیم آرامش را به خانه کوچکمان برگردانیم. من قدم اول را برداشتم.

دو. قورباغه ام را هم قورت دادم.

سه. 27 اردیبهشت است و یک ماه مانده تا تولدم. درست یک ماه دیگر. فکر می کنم یک ماه افسردگی و نک و نال در پیش دارید. خدا قوت!

چهار. گ.م می گوید برویم کلاس تی.ای. هاه. این یکی را کجای دلم بگذارم؟ کلاسهای داستان روز یکشنبه. مادری کردن در بقیه روزهای هفته. پروژه های توی خانه. پروژه های شارت دفتر. گ.م می گوید الگوهای رفتاریت اشکال دارد. صد سال پیش یک کتابی خوانده بودم در مورد بازیها. اسمش هم همین بود. کتاب می آمد و روابط انسانی را تحلیل می کرد. الگوها را می شکافت. اینکه آدمها توی رابطه با یک الگوی مشخص با هم برخورد می کنند و جوابهای یکسان می گیرند. مثلا؟ پدر و مادر من 40 سال و بوقی است که درست با یک الگوی مشخص دعوا می کنند. دعوا دقیقا از یک جای مشخص شروع می شود و به یک شیوه مشخص ختم می شود. نتیجه اش هم معلوم است. اینقدر این الگو برای من روشن است که شروعش را می توانم از نقطه ای که بابا در خانه را باز می کند بو بکشم. مادرم نمی تواند اما. بعد این همه سال. منظورم این است که گاهی چیزهایی که برای دور و بریها به وضوح روشن هستند برای خودمان قابل تشخیص نیستند. گاهی رابطه های غلطی که دارند ویرانمان می کنند فقط به این خاطر است که داریم همان بازی سالیان را ادامه می دهیم. یک جایی باید این رشته را پاره کرد. ادامه نداد. فقط کافی است که آدمها برای یک لحظه مکث کنند و ببینند که دارند بازی می کنند. بعد هم یک جایی باید اولویتها را بچینی کنار هم. ببینی که این بازی دو سر باخت اصلا ارزش بازی کردن دارد یا نه.

پنج. سی سالگی برای من مرزی بود که شروع کردم به درک کردن آدمها. شروع کردم قضاوت نکردن. شروع کردم بارقه های انسانی را در رفتارهای کودکانه و آزاردهنده شان دیدن. درک کردن البته همیشه خدا با عکس العمل نشان ندادن همراه نبوده. اما هنوز من آن صدای التماس پنهان جوجه تیغی را می شنوم که می خواهد بغلش کنند. به قولی موضوع گاهی انسانی تر از این حرفهاست. رفتارهای بیمار از قدرت و اعتماد به نفس آدمها نیست که سرچشمه می گیرد. یک وقتی درد، درد تنهایی است اصلا. ترس از اینکه اگر این طناب پوسیده را رها کنم غرق می شوم و دیگر به هیچ ساحلی نخواهم رسید.

شش. زنی بود در گذشته های من. هر وقت که قرار بود اتفاق جدیی در زندگی بچه هایش بیفتد قلبش درد می گرفت. این قلب درد مشخصا در نقاط بحرانی رابطه های انسانی بچه ها اتفاق می افتاد و در قسمتی که مادر نظری مخالف بچه ها داشت. در سالهای بعدی که بحرانها گذشتند قلب درد هم خوب شد و دیگر کار کسی به بیمارستان و سرم زدن و هول کردن تمام خانواده نکشید. بگذریم. برای من جالب بود که بچه ها همان موقع که این قلب دردهای مصلحتی ادامه داشت، اسیر این بازی بودند. باور می کردند که مادر از بس تحت فشار عاطفی قرار گرفته دارد می میرد. بعد عذاب وجدان وحشتناک داشتند از اینکه به قلب بیمار مادر این ضربه را وارد کرده اند. آن مادر هنوز کاملا سرپا و سرحال است. قلبش از قلب من و شما و خیلیهای دیگر سالمتر است اما دور و بریها این بازی دردناک را باور می کنند. نمی شود هم آدمی را که خودش را زده به خواب بیدار کرد.

هفت. این روزها افتاده ام به نوشتن و آنهایی که مشتری قدیمی هستند می دانند که باید این موج را بگذرانیم با هم.

هشت. آدرس ایمیل من این است :  mrsshina@gmail.com و البته صد سال است که همه دنیا آدرس وبلاگ مرا بلدند. تازگیها و بعد از ماجرای کتابم وبلاگ مرا می شود با سرچ کردن اسم واقعیم پیدا کرد. البته که این ماجرا خوشایندم نیست. خانم شین بودن برای من یک بخشی از شیدا بودن است نه همه اش. با این همه، این بند نوشته ام، دعوتنامه است به تمام آدمهای پشت پرده زندگیم. به جای اینکه خودتان را بزنید به قلب درد و راهی بیمارستان بشوید برای یک بار توی زندگیتان صداقت داشته باشید و رک و راست روبروی خودتان و حرفهایتان بایستید.

نه. این یکی را همان بند اول نوشته بودم. فقط خواستم تکرار کنم. اگر رابطه تان با بچه تان کار نمی کند و دارید به ترکستان می روید با آن جانور مثل یک آدم سی ساله رفتار کنید.

ده . صد سال است که می خواهم بابت همراهیتان در مسابقه دویچه وله تشکر کنم. ممنون که به من رای دادید. هر چند که آنقدر رای نیاوردیم که روزنگار خانم شین را دیسکو کنیم و تا اطلاع ثانوی درهمین خانه همیشگیمان به جای لیمو و نمک و تکیلا با بساط نان و کباب ریحان اضافه سرو می شود.

روزتان خوش...