منوی امشب پاستای آلفردو با پیازهای سوخته، فیله مرغ، قارچ و یک عالمه اشک اضافه
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

پیاز داغ را سوزانده ام. در خانه ام بوی مهوع و شیرین سوختگی پیچیده است با صدای آهنگ باب اسفنجی. من که از قبلش هم حالت تهوع داشتم بو بدترم کرد. سرم را پایین می آورم و دنیا دور سرم چنان می چرخد که انگار در نقطه تاریک سیاهترین مستی ها باشم. دلم می خواهد بزنم به کوه. بروم جایی که باب اسفنجی نباشد. دلم می خواهد کلمه هایم را هم جا بگذارم.

 « به من چه دادید ای واژه های ساده فریب

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب

از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است

فریبنده تر نبود؟»

در کوچه باد می آید. خاک را بلند کرده و فرو می کند توی چشم عابرهایی که هنوز فکر می کنند می شود در این خیابانهای خاک گرفته راه رفت. من از پنجره برگ درختهای روبرو را تماشا می کنم. از پنجره پرنده های ترسو را تماشا می کنم. پسرم هواپیمایی خیالی را بالای سرم می چرخاند. مسافری ناموجود برایم دست تکان می دهد. خیلی خسته ام. شاید مدتی ننویسم...