دلتون نخواد حال مزخرفى دارم!
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

برایم ساعت خریده. ساعت صفحه بزرگ سفید دارد و شماره هاى طلایى. یک جور خوبى زنانه است. مى گویم:"من که ساعت داشتم مامان." مى گوید:"آن ساعت را دیگر دستت نکن." مادرم این روزها کاسه داغتر از آش است. مدام مى خواهد از من اعتراف بگیرد که:"من بسیار خوشبختم." خب، هه در واقع. چطورى براى مادرم توضیح بدهم که حتى وقت ندارم خوشبخت یا بدبخت باشم. فقط هستم در یک بدو بدوى مدامِ از ناکجا تا بى کجا. در یک نرسیدنِ همیشگى. دیروز ساعت ٢ و ربع بود و من هنوز پشت میزم توى شرکت بودم غرق کار. به ت. گفتم:"پاشو برو بچه من را از مدرسه بردار. " گفت:" از خدامه، من مى رم با بچه تو بستنى مى خورم تو برو این جلسه چرند ساعت ۴ منو شرکت کن." خودم یک عالمه جلسه چرند دارم، بنابراین رفتم بچه را از مدرسه برداشتم. بعد جدى جدى رفتیم بستنى بخوریم. صبح املت داغ سق دهنش را سوزانده بود. بعد آمدیم پیش مامان. من پیشى شدم خزیدم زیر میزها و سرم را گذاشتم روى پاى مامان. به مامان گفتم:"تابستون چرند این خونه داره شروع میشه." بعد گفتم خسته ام. کارم زیاد است. مامان گفت:"اما راضى هستى نه؟ خوشحالى؟" سامورایى وحشى درونم داشت وسط برهوت دلم لبخند شرمگین مى زد.

 پسر عمویم هفته پیش آمده ته دل این طفلکیها را خالى کرده و دو ساعت نطق غرا که "شما چطور اجازه دادید شیدا این کار را بکند." انگار شیدا معطل اجازه ى کسى بوده این وسط! من فکر کردم مردم دیوانه شده اند یا دنیا که انتظار دارند من در آخرهاى سى و خورده اى سالگى بنشینم که بقیه برام تصمیم بگیرند. - از اتاق فرمان اشاره مى کنند که تو کجاى زندگیت نشستى و اجازه دادى کسى برایت تصمیم بگیرد؟ چرا پاى سن و سال را مى کشى وسط؟ - بعد نطقش را ادامه داده با شرح آینده وحشتناک و پر از گرگ و دایناسور و یک عالمه جانورهاى دیگر براى من. راستش از آن جایى که همین پسر عمو سلطان زندگى خانوادگى مرتب و منظم است و در پرونده درخشان سالیانش دو سه بار ازدواج زیر میزى، مقادیرى سقط جنین غیر قانونى و تعداد زیادى فى فى جون و پانى بلا و سوسن طلا دارد من حرفش را جدى نگرفتم. البته شاید این یک مشکل جدیدم باشد که حرف هیچ کس را جدى نمى گیرم. کلا دنیا یک روى مسخره بلاهت بارى دارد نشانم مى دهد این روزها.

فقط دلم مى خواهد وقت کنم بروم دکتر. یکى یک قرص بهم بدهد که شبها درست و حسابى بخوابم. الان واقعا سقف مطالباتم همین است. پروژه شهردارى را هم تمام کنم. ایشششش و لطفا شرکت دیگر از این پروژه هاى چرند وصله پینه اى تحویلم ندهد. به زودى مرا به سمتِ نامیمون ملکه پروژه هاى فاز دوى تف مالى شده منصوب مى کنند. قربه الى الله. رئیس گفت تو که revit بلد بودى. بله من یک وقتى کرل دراو و ترى دى مکس هم بلد بودم و خب که چى؟ براى پروژه ترمینال مسئول پروژه شده ام. تاج افتخارى بر سرم است از جنس گه.

 الانِ زندگیم یکى را لازم دارم از جنس کاتىِ آن وقتها، رامینِ سالهاى دانشگاه، ایده ى همیشه. یکى که آنقدر مرا بشناسد و بلد باشد که بهم بگوید کجا ایستاده ام و دارم چه کار مى کنم. به خودم باشد عین بچه گربه دور خودم مى چرخم که به دمب سفید و طلایى خودم آویزان شوم. امروز سه شنبه است. پسرم فقط دو روز دیگر مى رود مدرسه. من دلم مى خواهد کسى این سایه هاى سنگین را از روى زندگیم جمع کند. رئیس توى فال قهوه گفته بود یک عالمه چشم به توست که دارى چه کار مى کنى. پرسیده بودم چشم بد؟ گفت لزوما هم بد نه. یک جور کنجکاوى توش است. گفتم بله همه دنیا وبلاگ مرا مى خوانند. همه آنهایى هم که نمى خواندند با سواد اکابرى اینترنتى یاد گرفته اند اسم مرا سرچ کنند و یک راست بیایند اینجا. این طویله هم که در و پیکر ندارد. بدیش این است که دلم هم نمى خواهد در را ببندم و کامنتها را تاییدى کنم و یا بنویسم و رمز بگذارم براى نوشته ام. فکر مى کنم به درک! بگذار همه بخوانند و بدانند که ابروهام را باریک کرده ام یا اینکه امروز باید بروم میدان تره بار و میوه و سبزى بخرم. اصلا همه دنیا روبروى من باشد. من درها را بسته ام و به صداى نفسهاى بچه ام گوش مى کنم و حوصله روزم را ندارم. اى خداى سه شنبه هاى پیلاتس و جلسه کارفرما قورتم بده!

 

پ.ن. به کلاس پیلاتس که نرسیدم. جلسه با کارفرما هم کنسل شده. حال بد را اما نگرانش نباشید. با قدرت تمام ادامه دارد.