سایه مرگ در اتاق کنفرانس شماره ۴
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

آمده بالاى سرم که خانم مهندس چرا دارى روى یک پروژه دیگر کار مى کنی؟ با لحن کسى که مچ خرابکارى را گرفته. گفتم این یکى هم پروژه دفتر است و من از خانه بابام نیاوردمش. چک و چانه زده که این یکى مهمتر است و من به مدیر گفته ام که حتما خانم مهندس ا. باید روى این پروژه کار کند. این روزها محیط کارم زیادى مهیج شده.

 سه روز پیش یکى از همکارها وسط جلسه غش کرد. داشت حرف مى زد بعد دو تا دستها سر خورد روى میز و پیشانى با ضربه نرمى فرود آمد روى میز چوبى. فکر کردم مرده. جلوى چشم ما مرده. وسط حرف زدن از لوله هاى فاضلاب و چانه زدن سر زمان بندى تحویل پروژه عزرائیل بالاى سرش نیشخند زده و گذاشته جلوى ما بمیرد. نمرده بود ولى. مسئول HSE  آمد و فشارش را گرفت و مدیر پروژه را دعوا کرد که بهش آب قند داده اند. فشار وحشتناک بالا بود. من نشسته بودم روى صندلى روبرویى. پایم را انداخته بودم روى هم و فکر مى کردم چقدر آدمیزاد ضعیف است. یک لحظه فکر مى کنى اختیار زندگیت دست خودت است و لحظه ى بعد بیهوش شده اى جلوى هزار چشم و یکى کراواتت را باز مى کند و یکى یک قرص مى چپاند زیر زبانت. بعد مرد بیدار شد و ما کارمندهاى نمونه جلسه را ادامه دادیم. من اگر وسط یک جلسه غش کنم احتمالا بعدش براى عمرم بیشتر از آن احترام قائلم که باز حرفهاى صد من یک قاز قبل غشم را ادامه بدهم.

بعد از جلسه با آن دامن بلند آبى هى از این سر آتلیه خرامیدم تا آن سر و فکر کردم که زندگى همین است و همین لحظه اى که دارى روى طرح سقف کاذب یک فرودگاه دور و پرت کار مى کنى شاید آخرین لحظه عمرت باشد. بعد آرزو کردم که آخرین لحظه ام معنى دار باشد حداقل. پیش کسانى که دوستشان دارم و قبلش به یک جوک تکرارى خندیده باشیم مثلا. اگر قرار است زندگیم در یک لحظه جلوى چشم بقیه به پایان برسد حداقل این چشمها دوست باشند نه دشمن. بعد دیگر به مرگ فکر نکردم. فکر کردم سر و ته این دو تا پروژه را باید هم بیاورم و حتى آه هم کشیدم. عزرائیل هم بساطش را جمع کرد و رفت یک جاى دیگر دنبال شکار.