با همه این حرفها «من بی تو بیمارم.» با همون صدای معین یا هر خر دیگه ای
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱  کلمات کلیدی: روزهای من

در خانه ام را که باز می کنم شادی مثل یک موج کوچک می خزد توی قلبم. یاد اولین باری می افتم که در این خانه به روی من باز شد. نگهبان که همراه ما آمده بود گفت: « خونه شما...» آن موقع من در لرزانترین و ناامن ترین نقطه عمرم ایستاده بودم. این جمله دلم را لرزاند. اینکه خانه ای، خانه ی من باشد. بعد روبروی پنجره هایم درختها بودند و کوه و من می دانستم که این شاخه های خشک بهار که بشود یک پارچه سبز می شوند. راستش دیگر اتاقها را درست و حسابی نگاه نکردم. ایستادم روبروی پنجره و دیدم که نور می دود تا وسطهای خانه و همین برای من بس بود. بس که به نور زنده ام و اینکه چشم اندازم باز باشد. قبلترش کلی خانه دیده بودم که خوبتر بودند شاید و پنجره نداشتند یا پنجره هاشان باز می شد به دیوار همسایه و من با اینکه تقریبا هیچ وقت روزها را خانه نیستم دق کرده بودم که کجای این خانه دلتنگیم را ببرم و دود کنم و نمی شد. آدمیزاد( با کسره روی د) در آستانه باید حواسش باشد که در خانه اش جایی برای مردن داشته باشد. جایی پنجره ای لحظه ای که وقتی کم آورده فکر کند که در همین نقطه می تواند بمیرد و تصویرش خوب باشد. آن روزها من داشتم تن بی جانی را می کشیدم با خودم. اول راهی بودم که فکر می کردم تا آخرش نمی رسم. آنقدر تنها که انگار از اول عمرم همین بوده ام. بس که می خواستم روی پاهای لرزان سی و خورده ای سالگیم بایستم و فکر کنم که اصلا هیچ کس را ندارم.

بعدتر دوستها به دادم رسیدند و خانه واقعا شد خانه من. دیوار ارغوانی شد و آینه ها چسبیدند به دیوار. کتابها ایستادند در آن کنج خوشایند گوشه خانه و پرده های کرم خاکستری روی پنجره ها خودشان را جمع کردند که کوه و درخت از خانه قهر نکنند.خانه ام، آش دهن سوزی نیست. هزار عیب دارد، فقط اینکه خانه من است و پنجره اش حالا درختها را دارد با برگهای بزرگ سبز سبز و کفترهای پررویی که پشت هره پنجره سر تکه های نان دعوا می کنند و هیچ وقت نمی گذارند پنجره های کوتاه تمیز بمانند. با این همه من کنار پنجره ام، رو به دیوار ارغوانی ام می نشینم و فکر می کنم اینجا نقطه ای است که می توانم دوباره نفس بگیرم. دوباره خودم را پیدا کنم. دوباره ببینم که شیدا بودن چقدر از راه پیش رویم باید باشد و چه قدر باید حواسم جمع باشد که باز خودم را زیر دست و پای زندگی گم نکنم و با زن توی آینه هایم غریبه نباشم. می گویند امروز اول خرداد است. پس سر تا سر این ماه را حق دارم که دیوانه باشم و دیوانگیم را بچسبانم به تمام نوشته هایم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


tpnp