من این جزیره سرگردان را از یک جایی گذر داده ام که یادم نمی آید کجا بود.
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

کریس دی برگ را دوست ندارد. من نمی دانم چطوری می شود کریس دی برگ را دوست نداشت. صدای کریس دی برگ را با آن « آیو بین میسینگ یو» خواندنش ول داده ام روی بعد از ظهر خانه. بعد او صدا را کم می کند و پنجره را باز می کند. تمام خوشیهای کوچک از دو طرف فاصله باریکی که بین تنش و پنجره مانده فرار می کنند تا درخت روبرو. من می مانم و چای داغم. این جور وقتها یادم می آید که چایی دوست ندارم. آبدارچی جوانی داریم که می تواند جای پسر من باشد. یعنی اگر من یک دختر دهاتی لپ گلی در مزرعه ای دور دست بودم الان نوه هم داشتم. چون این آبدارچی متولد 69 ما بچه یک سال و نیمه هم دارد. خوب از آنجایی که من با تمام باغبانها و آبدارچیها و کارگرهای دفتر دوستم همه شان هوای من را دارند. این یکی شاکی است که من چای نمی خورم که برایم چایی بیاورد یا تبلیغ چایش را بکند که تازه دم است که عین خیالم هم نیست که چایی تازه دم باشد یا آنقدر دم کشیده باشد که رنگ قیر شده باشد.

 برای من فقط یک چیز مهم است. کله سحری که چشمهام باز نمی شود نصف لیوان آب جوش توی دفتر باشد که بشود باهاش نسکافه خورد. بعد دیگر آب می خورم تا هر وقتی که دفتر باشم. بعد هر وقت جایی می گویم که من چایی دوست ندارم یاد میلان کوندرا می افتم و جاودانگی اش و اینکه با این جمله های کوچک چه بیخودی برای خودم جاودانگی می خواهم بسازم از جنس آب دوغ خیار. بس که آبکی و کشکی است و به بادی بند است. جمعه است و نشسته ام به کار کردن. وسطهایش گفته ام می نویسم که دستهایم بوی کار نگیرند. ناهار دارم. خانه خنک است و تنهایی یک جور خوبی دور و برم می پلکد. گلدان یاسی را آب نداده ام هنوز. اولین بار عمرم است که با گلها حرف می زنم و شاید این اولین قدم برای دیوانه شدن باشد. تئاتر «شب به خیر کیارستمی» را دیشب دیدیم. با آن شروع خوشایندی که داشت منتظر تئاتر بهتری بودیم که نبود. بازیها متوسط بود و سوژه خوبی را با پرداخت بد حرامش کرده بودند، حیف پول. یک ساعت هم بیشتر نبود. دیروز خیلی زود شب شد. چرا روزهایی که خوبند و خواب و پلکیدن و قورمه سبزی خوشمزه تویش دارند اینقدر زود تمام می شود و روزهای کشدار جلسه های کاری و سقف کاذب و حرفهای صد من یک قاز تمامی ندارند.

چشمم نزنید ها. این روزها بدجوری احساس بزرگ شدن می کنم. احساس اینکه دارم بالغانه یک ماجرایی را مدیریت می کنم و این خیلی خوب است. چون ته تهش خودمانیم ها. همین هم خیلی خوب است که آدمیزاد حس کند که دارد به جای جیغ جیغ و گیس و گیس کشی بالغانه حرف می زند و صدایش را بالا نمی برد. راستش حتی از دیدن عکس العمل دوستهام کمی هم کیف می کنم، بدجنس درونم با نیش باز می خندد. همه زل می زنند به چشم من که « اونوقت تو خوبی؟» خوبم. چشمم نزنید بدجنسها. خوبم به خدا.

 گ.م می گوید من باید به شماها فرصت بدهم که خودتان را با اطلاعات تازه وفق بدهید. می گوید که خواننده های وبلاگت حق دارند که شوکه باشند و غمگین. حق دارند که ازت توضیح بخواهند حتی. چون تو وقتی مدتهای طولانی کسی را می خوانی می شود یک بخشی از زندگیت. نگرانش می شوی. دلت شورش را می زند. خوب از آنجایی که بیشتر وقتهای زندگی من حق با گ.م است فرض می کنیم که اینجا هم همین است. اما همه آنهایی که خیلی سال است مرا می خوانند می دانند که من هیچ جای زندگیم نیامدم صاف و پوست کنده بگویم کجا ایستاده ام و چه مرگم است. خودم یادم هست که نه از عروسیم اینجا نوشتم، نه از حاملگیم. – آن وقتها ورژن پرشین بلاگی در کار نبود و فقط توی بلاگ اسپات می نوشتم - همیشه حرفهای من چکیده اند لای نوشته هام. سیل نشده اند که نوشته ها را ببرند. بهرحال شاید این یکی فرق می کند. اما برای همه آنهایی که این اطلاعات تازه آزارشان می دهد و فکر می کنند که کاری از دستشان برمی آید باید بگویم که همه چیز خیلی وقت است که تمام شده. این که من ننوشتم شاید مال این است که منتظر بودم که این طوفان وحشتناک ته نشین شود در من و حالا شده.اما به قول سر هرمس من باید یک جایی این تابو را بشکنم و اینجا صاف و پوست کنده بنویسم که جان مادرتان جز نزنید. همه چیز خیلی وقت است تمام شده و آدمهای دو طرف ماجرا رفته اند سی زندگی خودشان. البته که گاهی برمی گردم و آرشیو خودم را می خوانم یا عکسها را نگاه می کنم. اما من آدم راه بردن چرخ شکسته نبودم و نیستم و نخواهم بود. پس لطفا لطفا به جای اینکه فکر کنید که من هنوز در تیترهای اینجا دارم زندگی قدیمیم را خطاب قرار می دهم یا به دخترکی که می شد باشد و اسمش یاسمن باشد و چشمش سبز باشد فکر می کنم، به این فکر کنید که من چطور این جزیره سرگردان را از انفجار کوه و انقلاب نمچیطو – سلام گ.م-  گذر داده ام و حالا نشسته ام آنقدر سرحالم که دارم برای شما حرفهای مسخره می زنم.

باید بروم کار کنم. باید بروم این نقشه های سرگردان را از انفجار سازه عظیم فلزیش نجات بدهم. از ستونهایی که وسط راهرو باریک سردر می آورند و پله هایی که هر چه تعدادشان را کم و زیاد می کنی به آنجایی که باید نمی رسند. خیلی ممنون که اینقدر دوستم دارید که برایم غصه می خورید. برایم غصه نخورید لطفا. به جایش بیایید فکر کنید که عصر جمعه است و عقربه ها که برسند به پنج من می روم یک عده آدم را که خیلی خیلی دوستشان دارم و خیلی وقت است که ندیدمشان می بینم و از آن روزی که قرار شده ببینمشان یک جور خوبی ذوق زده ام. من هنوز باید خودم را پیدا کنم. صد سال است که به خاطر همین ماجرای گم شدن و پیدا شدن آدمهام را ندیده ام و این برای منی که اینقدر معاشرتی ام و دوستهام را زیادی دوست دارم خوب نیست. خیلی نوشتم. باید بروم کار کنم.

 

* تیتر اشاره به آن شعر فروغ است. قاعدتا نمچیطو و اینها توش ندارد. محض اطلاع.