«کاش جا نماند از قطارش آرزویت ...»
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مامان مى پرسد:" توى فاصله ماشینت تا خونه اینقدر خیس شدى؟" گفتم :"نه، تو فاصله شرکت و ماشین." دوباره نگاهم مى کند که موش آب کشیده ام و من توضیح مى دهم:"ماشینم دور بود."

دور به اندازه یک ساعت زیر بارانِ دیوانه راه رفتن. دور آنقدر که صورتمان را بگیریم رو به قطره هاى درشتِ باران سوم خرداد. دور آنقدر که با باران یکى شویم و فکر کنیم زندگى وقتى باران و جمعه و قهوه عصرانه نداشت پس چى داشت. با این همه من، یک جاى این راه سخت و نفس گیر آرزوهایم را گم کرده ام. یک وقتى یک تکه شان را که جایى مى بینم یادم مى افتد که اینها مال من هستند. مثل راه رفتن زیر باران خرداد. مثل این که از خستگیهات برگردى به من. مثل این که بچه را بردارم و برویم همبرگر بخوریم. من تکه تکه توى دنیایم پراکنده شده ام. حالا مى خزم و تکه هاى خودم را از زیر پاى عابران عجول جمع مى کنم.

خسته هم مى شوم. خسته که مى شوم مى زنم زیر همه چى. مى گویم اصلا دیگر دنبال خودم نمى گردم. اصلا هیچى نمى خواهم. اصلا خانه را پس مى دهم. مى آیم همین جا ور دل بابا کز مى کنم تا ببینم کجاى دنیا ایستاده ام. مى گوید "سرتقى دختر." باید جواب بدهم:"همیشه" بعد دلم مى خواهد سرتق نباشم. رامم کرده باشد. دغدغه هایم را ریخته باشم دور. بنشینم یک جور زنانه اى دل بدهم به جریان بى امان روزها. اما فقط همین جاى دنیا، همین جا که حالا ایستاده ام امن ترین جاى دنیاست. همین خانه رو به میدان بزرگ. همین که بابا توى اتاق بالا سرفه مى کند و مامان خوابیده و پسرکم لابلاى پتوى نازکش خواب کودکانه اى مى بیند. بعد دلم مى خواهد بیست سالگیم بایستد روبرویم. بهش بگویم که من یک جایى وسطهاى راهش ایستاده ام و ببینم که بغض مى کند. دخترک سر به هوا چه مى داند پوست انداختن یعنى چه؟ چه مى داند وقتى بچه، شبانه مى گوید:"تو همیشه خسته اى مامان" و حق هم دارد، چقدر دردناک است.

چرا اینقدر مردانه بارم آوردند که مدام بجنگم با دنیا؟ دلم مى خواهد نرم باشم. کز کنم. نجنگم دیگر. جلوى چشم دنیا نباشم اصلا. معلوم است که خسته ام نه؟ توى شرکت دارند جانم را مى گیرند. اگر من دیگر نجنگم زندگى دست از سرم برمى دارد؟