به جاى اینکه عادت کنیم همان چراغها را خاموش کنیم.
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

روزهاى اول که آمده بودم دفتر، ساختمان و من دو تا غریبه بودیم که با احتیاط زل زده بودیم به هم. ظاهرش مثل بقیه ساختمانها بود. آدمهاش هم به نظر نمى آمد از من باهوشتر یا فرزتر باشند اما درهاى اتوماتیک براى همه باز مى شدند جز من. کارتم را نمى توانستم بزنم. پشت در بزرگ باید مى ایستادم تا یکى از راه برسد تا راه را بلد باشد. آسانسورها با من شوخى داشتند. هیچ وقت آن جایى که باید نمى رفتند. بعد کم کم همدیگر را یاد گرفتیم. فهمیدم که باید جلوى در سمت چپى کمى این پا و آن پا کرد تا باز شود. براى در سمت راستى باید دستى تکان مى دادى، گیرم نامحسوس. کارت را باید از پایین به بالا بکشى و لبه ى کارت را بچسبانى به سمت چپ دستگاه کارت زنى. فقط آسانسور سمت چپى تا پایینترین طبقه مى رود و فقط تلفن توى راهرو طبقه چهارم است که هم صفر دارد و هم سه دقیقه اى نیست.

حالا بعد از مدتها که مرتب دارم مى روم دفتر و مدام توى طبقات مى چرخم مى بینم که چه همه این کارها را دارم ناخودآگاه انجام مى دهم. چطور از درها بیرون مى روم و مى آیم و هیچ درى با من لج نمى کند. آسانسورها تا کلیدشان را بزنى پیدایشان مى شود و آدمها را وقتى پشت میزشان پیدا نکنى مى توانى بدهى برایت پیج کنند. دیدم رابطه ام با ساختمان شده پر از عادت. عادتهاى کوچک ساده که زندگى را آسان مى کنند. با این همه همین عادتها باعث مى شوند که دیگر به هوشم اتکا نکنم. براى همین گاهى که در راهرو خراب مى شود و کمى کندتر باز مى شود، یک قدم مانده به اینکه با سر بروم توى شیشه مکث مى کنم که "هاى کورى مگر زن؟" یا اگر کارت زنى واقعا هم خراب باشد، من و یک عده دیگر مات و مبهوت زل مى زنیم بهش که "کارت را بچسبان به لبه چپ، حتما مى زند مهندس!"

عادت، عادتهاى ساده ى بى خطر چشم دیگرى مى شوند. نقابى که رابطه را تعریف مى کنند. بعد همین که غبار عادت بنشیند روى رابطه، حواس آدم از جزئیات کوچک پرت مى شود. از اینکه همیشه هم قرار نیست درها با دست تکان دادن باز شوند. شماره تلفنهاى داخلى گاهى اشتباهى توى سایت نوشته شده اند و آن مردکى که با ژستهاش خلقى را سرکار گذاشته اصلا مهندس نیست. ساختمان گاهى غبار عادت را مى زند کنار. تلفنها اتصالى مى کنند. سایت بالا نمى آید. برق اضطرارى فعال نمى شود. فن کویلها به جاى باد سرد، باد گرم مى زنند. بعد تکنیسینها با آن لباسهاى کار یک سره آبى پیدایشان مى شود تا همه چیز را درست کنند. که عادتها را ترمیم کنند.

این جور وقتها فکر مى کنم کاش رابطه ها و آدمها هم از این تکنیسینهاى آبى پوش اخمو داشتند. کاش یکى بود که مدام یادت بیندازد که هیچ چیز در دنیا و آدمها و رابطه ها ثابت نیست و دنیاى کوفتى فقط یک اصل ثابت تخماتیک دارد و آن هم این است که هیچ چیز ثابت نیست. همه چیز تغییر مى کند و آدمها، سلطان تغییر کردن هستند. آن هم در این سن خطرناک سى و خورده اى سالگى که یک هو مى بینى به بانجى جامپینگ علاقمند شده اى و یا شهوت عجیبى به آشپزى در درون خودت کشف مى کنى یا اینکه مى بینى که چقدر روانت هنوز خسته و زخم خورده است که تصاویر کوتاه گسسته مى تواند ویرانت کند.

من این جور وقتها یک کوکتل درست مى کنم و فکر مى کنم زندگىِ بد قلق دوست نداشتنى را با عادت نکردن به مبارزه بطلبم و اصلا به چى عادت کنم؟ به اینکه همه چیز در اطرافم با دور تند مى چرخد و من هر روز یک جور تازه اى دیوانه ام؟ کاش عادت نکنم، عادت نکنیم. ما که ساختمان نیستیم و تکنیسین و سایت و ایمیل داخلى نداریم که خرابى پرینتر فلان طبقه یا دیر آمدن همکار بهمان طبقه را به آدمهایمان تذکر بدهیم. نمى شود که مدام روى پیشانى مان با نئون شب رنگِ چشمک زن بنویسیم:" خطرِ همیشگىِ بروزِ یک دیوانگىِ تازه" پس خودمان حواسمان را جمع کنیم. عادت نکنیم. چه کارى است خب؟