حتی وقتی که خوابها دیگر طلایی نیستند.
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم
کجاست آن لحظه ای که آدمی می شود دغدغه ات؟ لحظه قبلش چه لحظه ایست؟ قبلش به چه فکر کرده ای؟ از چه ترسیده ای؟ چطور می فهمی شعف از لابلای تمام ترسها و تاریکیها راهش را باز کرده؟ چطور می بینی در نقطه ای ایستاده ای که ایستادنت در آن نقطه ناگزیر بوده. انگار به دنیا آمده ای که در آن نقطه ایستاده باشی. که همیشه خدا جمعه باشد و نور جوری بتابد که همه اشیا معمولی دور و برت یک جوری افسانه ای به نظر برسند. من قرار است یک داستان بنویسم. توی داستانم مردی می میرد. زنی دامن کشان از کنارش رد می شود اما حالا نمی توانم. حالا می توانم یک قصه ى کوتاه و آرام بنویسم. از آنهایی که آدمها توش به طرز نوجوانانه ای احمقند و روزها کشدار نیستند و سر کار هی مجبور نیستی پله ها را بالا و پایین بدوی. تقصیر وودی آلن هم هست و فیلمی که تازه دیدم.  تقصیر آن لحظه های خوش بی دلیل است که می پیچدشان لابلای این همه روزمرگی معمولی و یکهو می بینی که زندگی همین است دیگر. همین که عصر جمعه دارد و روز دلگیر.
من باید یک قصه بنویسم و آدمهام از من فرار می کنند. لیلا که موهاش آنقدر بلند شده که به نرده های ایوان می گیرد. آن یکی که دامن آبیش به زمین می ساید و مرد روبرویش نمی میرد و چقدر باید بمیرد تا قصه یک قصه درست و حسابی از آب در بیاید. حالا، همین حالای عصر جمعه که فکرهام از معماری می خزد تا لیلای توی ایوان، تا زنی با دامن آبی و مرگ، تا نقشه های فاز دوی معماری، فکر می کردم نکند یک روز یادم برود که من نشستم معماری کنم که نخواهم از نوشتن پول دربیاورم. بعد یک جایی معماری آنقدر چسبید به یقه ام که نوشتن راهش را کشید و رفت. من قرار بوده بنویسم اما. من هیچ وقت معمار بزرگی نخواهم شد. اگر بتوانم تغییری در دنیا بدهم با نوشتنم است و نه هیچ چیز دیگر. بعد یادم افتاد که باید بنویسم و دلم گرفت. بعد بلند شدم و هی فکر کردم به آدمهای قصه ام. بعد دیدم نفس نمی توانم بکشم. نفسم روبرویم بود و بالا نمی آمد و من می دیدمش و قلبم آنقدر توی مشتم بود که می ترسیدم نگاهش کنم. بعد بلند شدم و نشستم کمی آن طرفتر. فکر کردم باید قصه ام را بنویسم. قبلش اما بروم یک سیگار بکشم. فقط یکی. بعد می نویسم...