خنیاگر غمگین پاتیناژ مى کند.
ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

راه خانه ام فراموشم شده. مرغ سر کنده ام. دلم براى بالشم و سشوارم و گوشواره هام تنگ شده. امروز باید بروم کارنامه پسرم را بگیرم و جلوى عبارتهاى نامفهوم "نیازمند تلاش" و "خیلى خوب" مکث کنم و حسرت روزهایى را بخورم که ٢٠ وجود داشت و معناى خوبى هم داشت. پسرک آنقدر تلویزیون تماشا مى کند که گاهى مى ترسم پرت شود توى قاب بزرگ تصویر و یکى از شخصیتهاى چرند کارتونى بشود. دنیا از کنارم مى گذرد و من دامن سیاه و بلند پوشیده ام با پیرهنى که خیلى نارنجى است. آنقدر نارنجى که توى آینه تصویرم از من شادتر است. این روزها سر همه ما شلوغ است. لابد حال همه ما هم خوب است. البته که تو باور نکن.

چند روز پیش همان اولهاى یک بحث کوتاه گفتم "گاهى هم اشکال از رابطه ها نیست و از کوله بارهاست." مى خواستم بگویم"هیستورى" بعد کلمه ى فرنگى به جمله ام نچسبید. "تاریخ" توى رابطه آن معنىِ هیستورى را نمى دهد، کوله بار هم همینطور. ولى اسمش هرچه که باشد الان ما، سى و خورده اى ساله ها، بیست سال هیستورى داریم که باید بگذاریم سر کوزه و آبش را بخوریم. این هیستورى به چه کارمان آمده؟ جز اینکه تلخ و آسیب پذیرمان کرده و طرفمان تا بگوید ف ما تا ته فرحزاد رفته ایم و برگشته ایم. هیستوریها به درک، من این روزها دارم روى یخ راه مى روم. روى یک سطح نازک یخ که زیرش دریاچه اى هولناک و عظیم از آب سرد منتظر است تا مرا ببلعد. دارم روى یخ راه مى روم، همانقدر نامطمئن، همانقدر تنها، همانقدر مشعوف. به سراغ من اگر مى آیید، همان نرم و آهسته و فیلان ... لطفا!