« کاشکی این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود.»
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

 

دوست داشت شوهر کند. بلا بود، با آن هیکل ریزه میزه و دوست پسرهای ریز و درشتی که مدام عوضشان می‌کرد و سیگاری که از دستش نمی افتاد. ته ته دلش اما می‌خواست یک خانه باشد با پرده‌های گل گلی و او دیگر توی آرایشگاه ناخنهای دست زنها را مانیکور نکند و بنشیند خانم خانه خودش باشد. خودش همه اینها را می‌گفت و دود سیگارش را فوت می‌کرد. یادم داده بود سیگار را چطوری دستم بگیرم که درست باشد. حالا لابد یادم رفته. آن روز توی ایستگاه اتوبوس دختری را دیدم که سیگار را درست مثل آن روزهای او گرفته بود دستش. یادم آمد که یادم رفته. چقدر لم دادیم به لبه کشتی و سیگار پشت سیگار کشیدیم آن سفر آخری من. بعدتر گذشت و بزرگ شدیم. پریروز شمردیم و دیدیم درست 14 سال گذشته از آن روزهای عرشه کشتی و سیگار پشت سیگار. پسرش، با صورتی درست عین خودش، داشت چیپس می‌خورد. دو سال و نیمه. پسرک من لمیده بود روی پای من. گفتم یادت هست. لبخندش تلخ بود. تلخ تلخ. سیگار را بدون ادا دستش گرفته بود. پسرها دویدند دنبال هم. پسر من و پسر او. فکر کردم چهارده سال پیش بود. بیست و خورده‌ای سالگی بی خیال. اول بیست و خورده‌ای سالگی بی خیال. اگر یکی پرده را می‌زد کنار و امروز را نشانمان می‌داد چه فکری می‌کردیم؟ می‌دیدیم من و او نشسته‌ایم در بالکن خانه و داریم سیگار می‌کشیم. شاید فکر می‌کردیم همه چیز خوب پیش رفته. سی وخورده‌ای ساله شده‌ایم. بچه داریم. آن وقت  نمی‌فهمیدم که چقدر درد کشیده‌است. چقدر برایش سخت بوده این سالهایی که گذشته. که حالا سی و هفت ساله است. هنوز تنهاست و یک پسر هم دارد. هنوز ناخن دست زنها را مانیکور می‌کند. چقدر دوست داشت شوهر کند و «ساده و کامل» زندگی کند و فکر نکند هی به فردا و فردا و فردا. اما زندگی با خیالهای آدمیزاد شوخی دارد، شوخی‌های خرکی ...