یک شینیون بلند لازم دارم و یک رژ لب سرخابى.
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

عروسى دعوتم و این بچه اى را که عروسیش دعوتم خیلى دوست دارم. بچه هم که نیست. پنج سال از من کوچکتر است ولى پسرک ریقوى خجالتى آن وقتها، مرد درشت اندام و خوش صحبتى شده. از بس دیر به دیر همدیگر را مى بینم من رشته ارتباطی بین آن پسرک ترسیده ى لب ساحل هتل هایت، با توپ سبزش را و این مردى که بلند مى خندد و بانجى جامپینگ مى کند و با موتور تک چرخ مى زند، گم کرده ام. بعد یک چیزهایى یادم است که بامزه است. مثلا شبى که مادرش بچه دومش را زایید، این بچه خانه ى ما بود. همین خانه اى که هنوز هم پدر و مادرم توش زندگى مى کنند. یادم است که اسمش براى دور و بریها عجیب بود، هنوز هم ترکیب امیر و رضا با هم خیلى معمول نیست. بعد به دخترک مى گفتند:"ممر" این یکى را مادرش صدا مى کرد:" امیر"، پدرش که پسر عموى من باشد، با تشدید روى "ر" صدایش مى کرد و مى کند.

 بماند همه اینها را نوشتم که حواس خودم را پرت کنم از اینکه قرار است پیرهن زرشکى بلند بپوشم و بایستم روبروى دنیا و صبر کنم تا جماعت خشمگین سرهاشان را با تاسف تکان بدهند که:" طفلکى شیدا..." بعد نچ نچ کنند و توى پچ پچ ها مثالم بزنند که:"دیدى دختر فلانى آخرش ..." و بقیه حرفهایشان توى موسیقى در پیتى که قرار است بلندگوها را بترکاند، گم شود.