یک جوری باش که شب به وحشت کردن از ظلمت خودش ادامه بدهد.
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٤  کلمات کلیدی: شادی

خرداد دارد می دود. طوفان که شد من و سینا خانه بودیم. آسمان سیاه شد و بعد دیدم که درختهای روبرو دارند خودشان را تکه پاره می کنند. سینا گفت: « شیشه ها می لرزن مامان. نکنه باد خونه ما رو با خودش ببره؟» گفتم که باد این خانه های بتنی را نمی تواند جایی ببرد. نگفتم که کاش می برد و شهر را از آن بالا تماشا می کردیم. نشست توی بغلم و دیدم که چه بزرگ شده و دیگر نمی توانم راحت بغلش کنم. سرم را بردم توی موهای خرمایی و پشت گردنش را بو کردم که دیگر بوی بچگیهایش را نمی داد و بوی یک آدم گرما زده راست راستکی را می داد. صبح داشتم نطق می کردم که بچه دار شدن خوب است. بچه ها تا وقتی کوچکند خیلی مفرحند ولی بعد که بزرگ می شوند دیگر یک آدم بزرگند. یکی مثل من. مثل تو و باید یک جوری راهش را پیدا کنی که باهاشان کنار بیایی. بعد من هنوز آن جانورهای فسقلی خوش بو را خیلی دوست دارم. همانهایی که می توانی شالت را بکشی روی صورتت و بهشان بگویی دالی و یک ساعت به همین حرکت احمقانه بخندند. اما پسرک حالا مثل یک آدم بزرگ داشت دلش شور مادربزرگش را می زد که نکند باد خانه آنها را که فقط سه طبقه است و مثل خانه ما ده طبقه نیست با خودش ببرد. باد ما را با خودش نبرد. چیزی هم برایمان نیاورد. فقط خانه تاریک شد و من به عروسی دیر رسیدم.

امروز دیدم روز آفتابی است و خرداد است و خردادم دارد خیلی تند و تند راه خودش را می رود. شهر خلوت بود و من شال سفید سرم بود و احساس می کردم با این مانتوی جدید همین نسیم خنک سر ظهر هم می تواند ببردم. بعد آهنگها داشتند می چرخیدند توی فضای ماشینم و توی دل من یکی داشت برای خودش می رقصید. از آن رقصهای دیوانه که آدمها وقتی مست و سرخوش باشند می کنند. توی دلم خرداد است. توی زندگیم خرداد است. پشت همین میز قهوه ای بزرگ با این گوجه سبزهای کنارم هم خرداد است. روی پل صدر تنها بودم. داشتم به دو تا قصه فکر می کردم و هر دو تای قصه هام خوب بودند. مامان زنگ زد که شمال سرد است و من برای سینا ژاکت نگذاشته بودم. بعد مامان گفت پیرهن آبی آستین بلند خودش را تن پسرک کرده. من فکر کردم به پسرم توی بلوز آبی مامان. بعد یک جوری دلم هر دوتایشان را خواست. دلم خواست همیشه خرداد باشد. همیشه همینجوری مثل امروز خرداد باشد.

 

* اشاره به همان شعر شاملو  که می گوید : « من تو را دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند.»



tpsp