نه روباتم نه کلاغ، متاسفانه!
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٥  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

عادتها، عادتهاى ساده و نادیدنى، عادتهاى کوچک و مخرب، عادتهایى که مثل نفس کشیدن لازمند و مثل خواب خوشایند. دارم به عادتها فکر مى کنم. این وسطها یکى هم پیدا مى شود مثل پسر من که مثلا عادت کرده از دهان نفس بکشد. ده بار برده امش دکتر. بالا و پایین و چک آپ و کنترلش کرده که چیزیش نیست خانم. یادش بیندازید از بینى نفس بکشد. تا حالا شده یاد کسى بیندازید که چطورى نفس بکشد؟ توى ماشین، وقت تماشاى تلویزیون، وقت غذا خوردن حتى مادرى هست که به پسرش مى گوید:" دهنت رو ببند، از دماغ نفس بکش." و بعد فکر مى کند چه دخالت بى معنىِ غیر ضرورى و احمقانه اى دارد توى زندگى بچه اش مى کند و بچه لابد فکر مى کند چه مادر مزاحمى. همیشه هم اینطور چیزها تقصیر مادرها که نیست. یک وقت مى بینى دنیا دست به دست هم داده که به مادرى ناتوانیش را ثابت کند. مادرى که از بد روزگار در یک صبح بهارى، به مادر بودنش فکر مى کند که به هزار و یک چیز دیگر فکر نکند و تلاش ساده و مذبوحانه اش بى فایده هم هست.

افکار همین جا توى همین اتاقند. با ما راه مى روند. با ما غذا مى خورند. با ما فیلم مى بینند. با ما مى خوابند. ما پایمان را بلند مى کنیم و از روى حجم تلمبار شده ى افکارِ مزاحم رد مى شویم. کنار این حجم کهنه خاطرات،به روى خودم نمى آورم که چقدر شنیدن جواب یک سوال ساده را لازم دارم. یا اینکه چقدر با چند کار کوچک مى شود این روزهاى شلوغ و بى مزه را آسانتر سپرى کرد. به روى خودم نمى آورم که چقدر از این حجم تلمبار شده گوشه اتاق بیزارم. به روى خودم نمى آورم که چقدر دلخوشیها را کم دارم. به روى خودم نمى آورم که بدون شادیهاى کوچک حتى نمى توانم نفس بکشم. دارم خفه مى شوم و کسى نیست که یاد من بیندازد که نفس بکش شیدا. من تنهام. سرم را مى کنم توى مجازستانم و آسمان اینجا هم آبى تر نیست. رهبرِ ارکستر کلاغها قار قارى مى کند و از پشت پنجره ها دور مى شود. من هنوز اینجام و فکرها دوره ام کرده اند. من هنوز اینجام و "گویى شب هنوز، ادامه ى همان شبِ بیهوده است."