«کولى کنار آتش، رقص شبانه ات کو؟»
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من

بى تعادلى هر سال بعد از تمام شدن مدرسه پسرک سراغ زندگیم مى آمد. امسال دیگر شده نور على نور. عصر سه شنبه ى که تعطیل بود به نیت گذراندن ساعتى بیرون خانه، رفتم بیرون و دوشنبه بعدش برگشتم خانه. این شد که همان دوشنبه یک کوله بزرگ پر کردم به نیت یک هفته بیرونِ خانه ماندن و فردایش خانه بودم و پس فردایش. از بى حسابى کار دنیا و روزهام همین بس که نیت کردم بدون سشوارم و کرم دئودورانتم و لوازم آرایشم تا سر کوچه هم نروم. نتیجه اش این که شده ام کولى شبگردى با دامنهاى بلند و یک کیف بزرگ و سنگین. توى ماشینم هم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا مى شود. کفش ورزشى تا کفش مهمانى. لباسهاى کلاس ورزش. کتابى که باید براى کلاس داستان بخوانیم. جزوه هام. عینک آفتابى یدکى. شال اضافى. پسرک دیگر جلو و کنار من مى نشیند. در نتیجه عقب ماشین بلبشویى است که در بیننده احتمالا این توهم را به وجود بیاورد که این راننده توى این ماشین زندگى مى کند. در واقع این روزها فقط کیفم و ماشینم است که مدام همراهیم مى کنند. خانه شده یک مفهوم انتزاعى. جایى که از بس نمى روم دلتنگش مى شوم و بعد فکر مى کنم بهتر نبود من از همان اولش جمع مى کردم و مى رفتم خانه ى بابام اصلا؟

رامین مى گوید از زندگى این روزهات بنویس و با دست اشاره مى کند به بازوى چپم. من مى خندم و مى گویم دستم خورده به درخت یا موتور یا در. هر بار یک چیزى مى گویم دروغتر از قبل و باورم هم نمى کنند. حقیقتش این است که زنده ام. جورى زنده ام که هیچ وقتِ قبل زندگیم نبودم. وسط آن همه پریشانى که حسهاى دیوانه و آرام نگرفته بهم مى دهند یک دیوانگى هست که آرام نگهم مى دارد. همین نقطه هاى پراکنده. همین راز کوچک. همین که قرار بوده کولى باشم و چه همه عمر تا اینجایم را اشتباه رفته بودم. همین حالاىِ بى خوابىِ نصف شب جمعه فقط دلم مى خواهد برقصم، به همین سوى چراغ قسم!