این زن شاکی توی آینه دقیقا از من چه می خواهد؟
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
دارم نقشه های واحدهای اداری را مبلمان می کنم. پسرک بی خواب شده و آمده نشسته کنارم و یک ریز حرف می زند. چشمش آنقدر به نقشه آشناست که از لابلای خطوط جای اتاقها را تشخیص می دهد و ورودیها را و فرق وسایل را می فهمد. دارد جیک جیک می کند که میز را بگذار این طرف که باغچه را خوب ببینند یا اینکه چرا منشی اینجا نشسته. وقتی تصویر گلدان را می گذارم کنار یکی از ستونها دادش در می آید که اینجا کسی حواسش به گلدان نیست و گلدان خشک می شود. من خسته ام. چشمهایم می سوزد. ساعتهای پشت کامپیوتر نشستنم که طولانی می شود زندگی تعادلش را از دست می دهد. اما کاریش نمی شود کرد. باید میزهای خیالی را در دفتر کارهای خیالی بچینم و دغدغه خشک شدن گلدانهای خیالی را هم داشته باشم و لابد کسی هم حواسش به من نباشد. 
تقصیر آدمها نیست. تقصیر این روزهای داغ است که خرداد خودش را چسبانده به تابستان و من می دوم و نمی رسم و انگار قرارم با زندگی همین نرسیدن بوده و بس. فایل اتوکد را می بندم. دست کوچک داغ پسرم را می گیرم و می رویم که بخوابیم. این روزها ادبیات آدم بزرگها را پیدا کرده. مثلا می گوید:« تو به من بی توجهی می کنی» و حق هم دارد. اما نمی فهمد که من این روزها به خودم و آینه و دنیا هم دارم بی توجهی می کنم. این روزهای دویدن و نرسیدن من دلم می خواهد بایستم و برای چند لحظه ی کوتاه به هیچ چیز فکر نکنم.