لاک گوجه اى هم مى زند و براى روز مبادا بادمجان سرخ مى کند.
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
هر خانه با یک تصویر در خاطره ها جا مى ماند. از خانه اى که ترکش کردم تصویر طوطى مانده و عصر جمعه. دلم براى طوطى تنگ مى شود و از عصر جمعه آن جور دلگیر خانه بیزارم و تعادل برقرار مى شود. حالا از این خانه تصویر تراس روبرویى را دزدیده ام با آن همه گل و گلدان و زنى نامرئى که لابد وجود داشت و دلش خوش بود که گلها همیشه سیرآب بودند و لاى پنجره ها باز بود و پرده هاى سفید تورى تکان مى خوردند. یک بار هم در پشت بام خانه سمت راستى یک عده دختر و پسر بلند بلند مى خندیدند و من یاد پشت بامِ خانه مانا افتادم و وقتهایى که آنجا سیگار مى کشیدیم و بلند مى خندیدیم و دلم براى مانا تنگ شد و این هم عجیب نبود چون خیلى وقتها دلم براى مانا تنگ مى شود. قسمت عجیبش این بود که توى آن خانه،همیشه دلم مى خواهد آشپزى کنم و دور و برم را مرتب کنم. خانه مرا تبدیل مى کند به زنى که هیچ وقت نبودم. زنى که چاى تازه دمش همیشه روى گاز است و غذاى خوب مى پزد. یک وقتهایى خودم را مى دیدم توى آینه و با تصویر موفرفرى غریبى مى کردم که ته چین محشرى پخته و نشسته دارد یک لیوان شراب را مزه مزه مى کند. حالا نزدیکترم به زن. حالا باور مى کنم که درون این خانم مهندس آشفته و قاطع زن دیگرى هم هست و شبها از پوست من سرک مى کشد و دلش گلدان مى خواهد و غذاى خوب. دلش مى خواهد پیرهن گلدار بپوشد و روى نوک پنجه برقصد و زیر لب آهنگهاى شاد قدیمى را زمزمه کند. حالا به زن اجازه مى دهم به شیوه خودش زن باشد. به شیوه اى که براى سى و هفت سالگىِ نخ نمایش هم تازه است. بعد یادش مى اندازم که پنج روز دیگر مانده تا تولدش و لابد وقتى تولدش بیاید و بگذرد برایمان استیک درست خواهد کرد با سس قارچ و اگر کمى آن موهاى فرفرى را نوازش کنیم، شاید کیک هم بپزد.