کدامتان دیگر دلتان نمی خواهد یک پرنده ی کوچک آبی باشید؟
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

پرنده ها آبی بودند و مگر چند نفر توی خوابهاشان پرنده آبی دارند که اینطور خودش را بچسباند به خیالهای عصر جمعه. دو تا پرنده آبی را دیدم. نوکهای زرد و کوچکشان را چسبانده بودند به هم و می فهمیدی که همدیگر را خیلی دوست دارند. من یک جایی کنارشان بودم و از من نمی ترسیدند. شاید توی خواب پرنده های آبی مال من بودند. بعد پرنده بزرگتر، پرنده کوچکتر را عصبانی کرد. پرنده کوچک بالهای آبی خوش رنگش را باز کرد و پرید روی طاقچه، آن طرفتر اتاق. من و پرنده نر خیره نگاهش کردیم که پرید و وقت پریدن مثل معجزه ای بالهای آبیش به هفت رنگ دیگر در آمد و وقتی روی طاقچه نشست بالهایش طیفی روشن بود از سفید تا سبز و صورتی و سر زیبایش را گرفته بود بالا و داشت با غرور به ما نگاه می کرد. پرنده ام، پرنده خانگی کوچک بیچاره ام بزرگ شده بود و ما، مات نگاهش می کردیم که یک دنیا رنگ را کجای این بالهای آبی پنهان کرده بود. پرنده ی دیگر کنار من ایستاده بود و هنوز آبی بود و با آن نوک زرد حالا به نظر چه کوچک و مسخره می آمد. بعد بیدار شدم و خوش بودم.

جمعه بود. جمعه است هنوز و من هنوز به پرنده آبی ام فکر می کنم که هزار رنگ را پیچیده بود در یک رنگ و فقط یک لحظه استحاله اش طول کشید و بعد دیگر نه آبی بود و نه کوچک. «پرنده فقط یک پرنده بود.» ولی نمی خواست فقط یک پرنده کوچک آبی بماند.