«حقا که غمت از تو وفادارتر است.»
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

امروز از آن روزهام بود. درد از اوج شروع شد. یک لحظه خوب بودم و لحظه ى بعد مچاله شده بودم توى خودم. یک قلاب نامرئى، از درون چنگ انداخته بود به من و کارى از دستم بر نمى آمد. اول فکر کردم درد با من شوخى دارد. یک اسپاسم آنى است و تمام مى شود. اما درد، کفشهایش را درآورده بود، لباس خانه پوشیده بود و آمده بود بماند. ماند. درد هنوز اینجاست و باید به پسرم بگویم یک ساندویچ اضافه هم براى درد درست کند. آمده ایم خانه. من و پسر و درد. پسر تصمیم گرفته ساندویچ مرغ و کالباس بخوریم. مرغ دارد مى پزد. باب اسفنجى وسط خانه ولو است. تمام فن کویلها را روشن کرده ایم و خانه جور خوبى خنک است. پسر ولو شده روى فرش بزرگ و دارد کالباس خرد مى کند. من درد مى کشم و به نوشتن فکر مى کنم. کلاس فردا کنسل شده و دلگیرم. نور این روزهام یکشنبه هاى داستان است. این هفته تاریکم. پسرم مى گویم ساندویچ تو آماده اس مامان. درد دارد دستهایش را با صابون مى شوید.