باید یک شال قرمزِ تازه بخرم، براى همین تابستان.
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من

پیرهنت را شسته ام. همان پیرهن آبى چهارخانه را. حالا کنار پیرهن سفید من و حوله هاى رنگى آویزان است. زیر نگاه سنگین پیرهنت خوابیده ام. پرده هاى آبى دم تراس و آبى پیرهنت و نور که از پشت پرده آبى سرد و سنگین مى شود آمیخته اند به هم. باید بروم براى این یکى اتاق هم پرده ارغوانى بخرم. با آبى یخ مى زنم. خانه جور خوبى ساکت است. صداى نفسهاى بچه ام از اتاق کنارى مى آید.

شبها مى نشینیم و دو تایى فوتبال تماشا مى کنیم. برایش مى گویم که کرنر کدامست و آفساید یعنى چى و رنگ لباس تیمها از کجا مى آید و آن مردى که با لباس سبز وسط زمین مى دود داور است. دلم مى خواهد اشتیاق داشتن را یاد بگیرد، هیجان را. نگرانشم، بس که به هیچ چیز علاقه نشان نمى دهد. نه موسیقى دوست دارد، نه قصه. نه اهل ورزش است نه نقاشى. نه دلش پارک مى خواهد و نه کتابِ تازه. بعد مى نشیند کنارم و آنقدر شبیه شهرام نگاهم مى کند که مى خواهم قورتش بدهم. همان نگاه، همان اداها، همان نیم لبخندِ قدیمى و این بچه من است که باورش نمى شود کاستاریکا اسم یک کشور باشد و مادرش عقیده داشته باشد که تیم ایران مى بازد. غروبهاى داغ خرداد را سر مى کنیم. در خنکى و سایه دیوارِ ارغوانى فوتبال مى بینیم. همبرگر مى خوریم و بعد مى خوابیم. او، در اتاق کوچکش با پرده بنفش و تصویر قاصدکها بر دیوار. من، اینجا، زیر نور آبىِ سرد و خالى از تو، درست مثل پیرهن آبى و سیاه چهار خانه ات.