روز بعد
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

در خانه را که می‌بندم سوسک مرده از پشت در به من دهن کجی می‌کند. کیفی که دیشب توی عروسی دستم گرفته بودم روی جاکفشی مانده است. چمدانهای خالی برایم سری تکان می‌دهند. رد می‌شوم. پسرک تا آنجا که توانسته اسباب بازی از اتاقش آورده و چیده وسط هال. نوک پنجه از کنار دایناسورها و روباتها رد می‌شوم. رختهای شسته خشک شده‌اند و صدایم می‌کنند. نه! حالا وقت ندارم. بچه ام ولو شده جلوی تلویزیون. ظرف خالی بستنی را از جلویش برمی‌دارم. ماشین ظرفشویی پر از ظرفهای تمیز است و آشپزخانه پر از ظرفهای کثیف. ظرفهای تمیز را می‌چینم توی کابینت. ظرفهای کثیف را توی ماشین. غذا گرم می‌کنم. بچه‌ام را از جلوی تلویزیون بلند می‌کنم و فکر می‌کنم روز اول بعد از تعطیلات نباید اینقدر سخت باشد. روز سخت به من دهن کجی می‌کند و می‌رود. شب خستگی به جایش از راه می‌رسد.