صد و خورده ای سال زنده بودن دور یک میز گرد بزرگ
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٩  کلمات کلیدی: پُزوووو

مرد با گیتار می خواند: « شیدا جون، عزیزم، تولدت مبارک» و البته مردی که این آواز را می خواند هیچ نسبتی با من نداشت. این ورژن من درآوردی «تولدت مبارک» را اولین بار بود که می شنیدم که جای ورژن کلاسیک و فوت و شمع و صد سال زنده بودن را گرفته بود. بهرحال یک رستوران سر کار رفته بودند که این «شیدا جون» دقیقا کی است که دارند شامشان را به جای « خداحافظ گل گندم» با آهنگ «تولدت مبارک»ش می خورند. آخرش هم گیتارزن تمام رستوران را مجبور کرد که از ده بشمارند تا یک تا این نوگل نوشکفته سی و خورده ای ساله شمع را فوت کند و بعد هم همه دست زدند. من ترسیده بودم که نکند مثل بازیگران تئاتر مجبور بشوم بایستم و رو به جمعیت تعظیم کنم که برایم دست زده اند یا اینکه محض شیرین کاری هم شده صدای هلی کوپتر و گربه و اره برقی در بیاورم که خوشبختانه کار به آنجاها نکشید. با این همه شب برایم زنده شد. جان گرفت. شب شد یکی از آدمهای پشت میز و نشست روبرویم. نگاه شب مثل من خسته نبود. شب آمده بود که بماند و شب بدی هم نبود. شبی بود که زنی، آخرهای سی و خورده ای سالگی هم که شده، به شنیدن اسمش از زبان غریبه ای خندیده بود و دخترانه سرخ شده بود و فکر کرده بود که زندگی این شبها را کجا قایم کرده بود که تا اینجای کار ازش دریغ شده بود. من و شب، آشتی آشتی نگاه کردیم به هم. آدمهای دور میز همانهایی بودند که باید. شب همانی بود که باید باشد و من دقیقا همان جایی ایستاده بودم که باید بایستم.

 

پ.ن. از همه تبریکهای صمیمانه تان و ایمیلها ممنونم. از اینکه تولدم را فراموش نمی کنید، از اینکه با نوشتن چند خطی لبخند به لبم می آورید ممنونم. اینجا پشت این صفحه های سفید زنی هست که برای تمام کلمه های مهربانتان یک لبخند گوشه لبش می نشیند و اگر زن، این روزهای آخر خردادش را نخندد، پس کی بخندد.