«لااقل دل خسته امو پس بده...»
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳  کلمات کلیدی: روزهای من

گلدان یاسی با گلهای ریز صورتی را با حال نزار بردم و تحویل مادرم دادم. مادر مستقیم منتقلش کرد به سی سی یو. دستم سبز نیست. گلدانها زیر دستم زیاد دوام نمی آورند. در واقع آن گیاهی که در خانه من زنده بماند باید یک موجود پوست کلفتی باشد مثل خودم که از بی آبی و کم توجهی خشکش نزند. حالا فقط گل مادربزرگ را توی خانه دارم. بقیه گلدانها در این کوچ مدامم هی زرد شده اند و برده ام تحویل مادرم داده ام که بیا باز زدم خشکشان کردم.

برای تابستان داغ و بی مزه شالهای رنگی خنک خریدم و نشسته ام تا بهانه ها دست از سرم بردارند و ببینم این زندگی برای من زندگی بشو هست یا نیست. شبها که دیر برمی گردم مادرم می گوید تو چرا اینقدر زیاد کار می کنی و من فکر می کنم راستی من چرا اینقدر زیاد کار می کنم؟ به پسرم قول استیک داده ام. در بلبشوی مدام زندگیم گاهی بچه ام را می بینم که قد می کشد و بزرگ می شود و من حواسم نیست. یادداشت می نویسم. طراحی می کنم. با کارفرما سر و کله می زنم. کنسرت می روم. برای کفترها لب هره ته چین شب قبل را می ریزم. لاک زرشکی تیره می زنم و روزها، روزهای بیهوده تابستان را می گذرانم.

برگهای روی انگشترم آنقدر سبز هستند که نمی توانم ازشان چشم بردارم. برگها از روی انگشتم جایی بیرون دستم را نشان می دهند. دنبال نشانه ها می روم و به کوچه های بن بست می رسم و چشمهای خسته. دنبال نشانه ها به سالهای قبل می رسم. به آن وقتهایی که زندگی مکث هم داشت و می شد که توی یک عکس کنار یک دریاچه یا در خیال بیست و خورده ای سالگی کسی دیگر جاودانه شد. حالا جاودانگی در کار نیست. قصه ها هم رفته اند جایی در سایه خودشان را قایم کرده اند. عشق هم حتی سوت می زند و از کنارم عبور می کند و من فکر می کنم روز دوم تابستان داغ است و حالا کو تا تمام شود و تا تمام شود لابد رمق همه ما را هم می گیرد.

بازوی چپم را نوازش می کند. دلم می لرزد. دلم هنوز می لرزد. نگاه می کنم به شب به آدمها به صداها و فکر می کنم زندگی باید چیزی بیشتر از این دویدن مدام به من بدهد. زندگی شانه هایش را بالا انداخته و دست زیر چانه آواز خواندن خواننده را تماشا می کند. من؟ از ته گلو دارم می خوانم و هنوز یک جایی توی اعماق قلبم حرفهای نگفته ای هست. حرفهایی که باید بریزم توی داستانهام یا قاب کنم و توی معماریهام قایمشان کنم. حرفهایی که نمی شود گفت. نه که نشود. از بیهودگی گفتنشان است که نمی شود گفت. صبح به صبح دوز روزانه ی « به درک» را توی رگهایم فرو می کنم و بعد راه می افتم و می روم تا خود دستگاه کارت زنی و نامم را ثبت می کنم و به هیچ موفقیتی هم نمی رسم.