«قصه ها مى توانم کرد، غم نان اگر بگذارد.»
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خواب دیدم خودم با قیچى موهاى فرفرى را کوتاه کردم. بعد توی آینه دیگر من نبودم. زنى بود جوانتر، رهاتر، سبکتر. بیدار شدم و تازه ۶ صبح بود. روز اول هفته. از آن حسهاى "به آفتاب سلامى دوباره خواهم داد"طور گرفته بودم و آفتابى در کار نبود. خانه یخ زده بود از سرما و زیر هوهوى مدامِ کولر صداى پرنده هاى دیوانه نمى آمد. به هفته ام فکر کردم. به امروز که باید یکى از پروژه هاى چرند را بفرستم براى چاپ، به دویدنهام براى کلاس یکشنبه، به یادداشت نوشتن هاى عجولانه عصر دوشنبه، به سه شنبه که شاید برویم با سینا شام بیرون و یا دوستى را دعوت کنیم، به چهارشنبه هاى دویدن و بعد رسیدم به سر خط.

زندگى همین بود. ایستادن، نفس گرفتن، دویدن. وسطهاش هم لابد آنقدر مکث کنم که خواب ببینم بدون آینه نصف موهاى فرفرى را پرانده ام، آن هم موهایى که این همه خون به جگرم مى کنند تا یک میلیمتر بلند شوند. قصه هام از من تا ناکجا فرار کرده اند. منم و یک عالمه آدم خیالى - شخصیتهاى قصه هام- که دورم جمع شده اند و از همه شان بیزارم.

،

دستهات اگر نبود باید روزهام را دربست مى ریختم توى زباله دان تاریخ. بس که احساس بیهودگى مى کنم از این دویدن و نرسیدنِ مدام، دستهاى خوبِ تو، اگر نبود ...