«روزى ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.»،لابد ...
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

خواب دیدم مرد غریبه اى با سبیل خاکسترى لبم را بوسید و لبم قلقلک آمد. خوب نمى بوسید. بوسیدنش را دوست نداشتم و نمى دانستم چرا مرا مى بوسد.

بعد از آن خانه آمدم بیرون و رفتم توى خانه اى دیگر و خواب تو را دیدم. من بودم و تو و شکیبا. مانتو و مقنعه سیاه پوشیده بودى مثل آن وقتهاى دانشکده. جوان بودى و لاغر و چشمهات از اشک قرمز بود. من آمدم که با تو و با شکیبا حرف بزنم. شکیبا داشت از یک کنسرت تعریف مى کرد. توى خواب شکیبا دوستت بود. بعد دیگر شکیبا توى اتاق نبود، من بودم و تو. داشتیم حرف مى زدیم. مى شد که حرف بزنیم و چشمهات دیگر قرمز نبود و آن خشم که جنس کلمه هات را مثل خنجر تیز مى کرد دیگر نبود. شاید احمقانه باشد اما این هم از آن چیزهاییست که بهش فکر مى کنم. به این که جایى، روزى، در یک جغرافیاى مشترک شاید بتوانیم با هم حرف بزنیم. آن وقت تو دیگر اینجور با کلمه هات زخمیم نمى کنى و باور مى کنى که پشت این کلمه ها و این وبلاگ زنى هست واقعى. زنى که هیچ وقت نخواسته کسى را بیازارد. زخمیها، خنجر را فقط براى دفاع برمى دارند نه براى حمله و من، زخمى تر از این حرفهام.

 بیدار شدم و اتاق گرم بود و بچه ام بلند بلند نفس مى کشید و بلوزش سر خورده بود بالا و شکمش پیدا بود. من حوصله روزم را نداشتم. ندارم. همین.