«به کجاى این شب تیره، بیاویزم قباى ژنده ى خود را؟»
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸  کلمات کلیدی: بیخوابی ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

اتاق گرم است. بوى عجیبى توى اتاق است که شاید بوى برگهاى گرمازده ى درخت عرعر باشد. از زور خستگى و درد خوابم نمى برد. دلم فردا را نمى خواهد. الان مدتهاست دلم فردا را نمى خواهد. مى خواهم جایى حوالى همین شب کز کنم و خنک باشد و خواب از چشمم فرار نکرده باشد و اینقدر درد نداشته باشم. دلم مى خواهد مکث کنم و بمانم. راه نروم. ننویسم. حرف نزنم. دلم مى خواهد آینه ام این همه کدر نباشد. دلم مى خواهد به چیزى وراى خودم و روزهایم باور داشته باشم. دلم مى خواهد پایان شب سیاه واقعا سپید باشد. دلم مى خواهد یکى یک جاى این شب طولانى نگران من باشد. دلم مى خواهد آنقدر گریه کنم که این بغض دست از سرم بردارد. دلم مى خواهد از این خانه گرم با بوى عرعرهایش به خانه خودم فرار کنم. دلم مى خواهد تنها باشم و نباشم. دلم یک خواب خوب مى خواهد. خوابى که توش موهایم را قیچى نکنم و مردهاى غریبه را نبینم. دلم مى خواهد دنیا دست از سرم بردارد. به اندازه هزار ساله ترین درخت شهر خسته ام. امشب، همین امشب، بى اندازه از زندگى خسته ام.