Beni böyle çaresiz, Beni böyle ortalarda bırakma
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک. سرم پر از کلمه است و مى ترسم. از این غوغاى توى سرم مى ترسم. بعد از چند روز که سکوت بود و سکوت، حالا لشکر کلمه ها برگشته اند و هر کدام یک گوشه ایستاده اند و حرفشان را داد مى زنند و من در برابرشان تنهام و بى سلاح. قرص خواب اثر نکرد و بیدارى هم سراغم نیامد. جایى پا در هوا، بین خواب و بیدارى ایستاده ام و فکر مى کنم این دنیا، که همینطور دارد راه خودش را مى رود به من خیلى چیزها بدهکار است.

دو. دارد مى میرد و من اشکى ندارم که برایش بریزم. تمام اشکهایى که اتوبانهاى شهر دیده اند و نصف آدمهاى آن چهارشنبه لعنتى، اسم او که مى آید، مى روند جایى پشت تمام دردها، کز مى کنند و من با چشمهاى گشاد نگاهش مى کنم. آیا یک روز من از این زخمها، از این زخمهاى سر باز خون چکانى که خیال خوب شدن ندارند، رها خواهم شد؟ کى؟

سه. مادرم نگران است و انگار تا من دوباره زیر سایه یک مرد نباشم، قرار نیست آرام بگیرد. با این همه، این لعنتى، این شبهاى بى خوابى و روزهاى دویدن زندگى من است و قرار نیست کسى به من بگوید چطور راه ببرمش. قرار است من سرم را به سنگهاى خودم بکوبم. به مادرم مى گویم خیلى خوشبخت و آرامم و همه اش هم دروغ شاخدار است. جایى ایستاده ام، که باد شاخه هایم را مى شکند و فرو مى کند توى چشمهاى خودم. لابلاى موهایم و توى چشمهام، پر از خرده چوب است، پر از خون.

چهار. خدایا، خسته ام. بدجور خسته ام. زندگى که مى گفتى همین بود؟