دور برگردانِ ناموجودِ اتوبانِ مادرى
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳  کلمات کلیدی: من و پسرم

کشف کرده ام که فرق بین مادر خوب و مادر بد در ذهن یک کودک به اندازه سر سوزن است. مادر خوب اجازه می دهد که بچه قبل از شام بستنی بخورد و مادر بد ظرف شکلات خوری را پنهان می کند. گاهی هم در کسر ثانیه نظر کودک عوض می شود و نظر جدیدش را هم با داد و هوار و گریه اضافی به گوش پدر و مادر و همسایه های بدشانس می رساند. می شود که در بند خوبی و بدی نبود و اصول را رعایت کرد و امید داشت که بعدها بچه بفهمد که روزی ده تا شکلات خوردن برای سلامتیش مضر است و نمی شود که هر روز بعد از مدرسه به شهربازی برود. من حتی به این بخش هم امیدوار نیستم. فکر می کنم آنقدر ثبات در کار زمانه نیست که مطمئن باشم که ده سال دیگر هنوز شکلات خوردن نامناسب باشد. شاید تا آن موقع دانشمندان نسل جدید کشف کنند که بچه ها باید به جای غذا شکلات و بستنی و آب نبات بخورند و بساط همه کشفهای علمی قدیمی را به هم بزنند. از اینکه در نگاه هشت ساله بچه ام مادر بدی باشم نمی نترسم. فکر می کنم یک روز درک خواهد کرد لابد. اما هنوز بعد از این همه سال وقتی که در اوج عصبانیت می گوید: « تو دوستم نداری» آزرده می شوم. فکر می کنم بچه نمی داند و نباید هم بداند که تا کجای قلب مادرش را تسخیر کرده و چقدر فرش زندگی مادر زیر پاهای کوچکش پهن است، اما باید بداند که مادرش دوستش دارد و خیلی هم دوستش دارد. باید بداند که در قلب مادرش جایگاه یگانه ای دارد که فقط مختص خودش است. آن بخش بزرگ قلبم که با به دنیا آمدنش تا وقتی زنده ام به نامش شده را نمی شود ندید بگیرد. اما مادر بد، خسته هم که باشد، دل به دل بهانه های عصرانه و شبانه کودک که ندهد، جمله دردناک « تو دوستم نداری» را باید تحویل بگیرد و جایی بین دلهره به روز رساندن شبها و دویدنها و نرسیدنها به این جمله برگردد و باز همان حوالی بماند. کاش می شد فراموش کرد و برگشت. به روزهایی که بچه حرف نمی زد و با تکرارها سرگرم بود و می خندید و هنوز خنجر کلمه ها اینقدر برهنه در مشتش نبود. کاش می شد عقب گرد کرد و برگشت.

روزنامه همشهرى - 7 تیر 93