«در گلستانه چه بوی علفی می آید.»
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

برای من احساسهایی که می توانم بنویسم ازشان، جایی میانه میدان حسهام باید ایستاده باشند. نه آنقدر ویران باشم که نتوانم بار کلمه ها را حمل کنم، نه آنقدر سرخوش که کلمه ها را پیدا نکنم. برای همین، یک روزهایی مثل امروز، وسط سکوت بعد از کلی هیاهو، ایستاده ام و زل زده ام به کلمه هام و کلمه ها دور من می چرخند. جمله هایم را پیدا نمی کنم. بعد می ایستم و زل می زنم به تصاویر معمولیتر. چیزهایی که می شود ازشان نوشت. مثل دیدن پسرک با آن موهای ژولیده و چک و چانه زدنش سر صبح. مثل یک عالمه آلبالو که روی میزم است. مثل اینکه نگاه کنی به روزت و میانه ی تیر باشد و فکر کنی این تابستان، می گذرد. همانطور داغ و بی جهت که آمده راهش را می کشد و می رود. مثل اینکه زل بزنی به دریای توی خیالت و ببینی که در میانه دریایی و داری روی آب راه می روی و آن وسط دریا، همه چیز خیلی آشنا و خیلی غریبه است. شنبه است و خیالهایم به من کوچ نمی کنند. شنبه است و من دارم دیوانه می شوم. کاش بروم یک جا و این همه ننوشتن را بدوم. بدوم ببینم به سر کوه و دشت می رسم یا همه جا همه چیز ادامه ی همین راه بیهوده است؟