یک خنجر برای صبح یکشنبه
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥  کلمات کلیدی: من و پسرم

صبح گیر داد که تو هیچ وقت برای من پنکیک درست نمی‌کنی. هیچ وقت را با تشدید روی «چ» تلفظ می‌کند و یک نوع خنجر مخصوص است که به سرعت و بی رحمانه فرو می‌کند توی سینه من. صبح و شب هم ندارد. یکهو می‌بینم که افتاده ام روی مبل و خنجر «هیچ وقت» پسرک تا دسته توی سینه ام است و دارم از زور خونریزی می‌میرم. از 5 صبح بیدار بودم. به خیالم که امروز برنامه ام تحت کنترلم است. حواسم بود که برای پسرک لباس بیرون بردارم. حواسم بود که کتابی که همکارم می‌خواست را بگذارم توی کیفم. حواسم بود که سبزی خوردن برای ناهار داشته باشم. بعد درست دم در، کیف لپتاپ پشتم و مانتوهایی که می‌خواستم ببرم خشکشویی توی دستم بود که بچه ی خوابزده خنجرش را زد: « من پنکیک می‌خوام. تو هیچ وقت برای من پنکیک درست نمی کنی.» به هر زوری بود راهش انداختم و تمام راه توی ماشین غر زد. دم در خانه مادرم سرش را کج کرد: « الان وقت نداری برام پنکیک درست کنی؟» بعد همه دنیا ایستاد و زل زد به من. فکر کردم گور پدر دنیا. گور پدر کار و شرکت. گور پدر پروژه هایی که امروز باید تحویل بدهم. گور پدر تمام لحظه های دیگر عمرم. بچه ام ایستاده بود اینجا و پنکیک می‌خواست و خواسته اش آنقدر بزرگ نبود که اینقدر تکرارش کند. خواسته اش، خواسته بچه ای بود که می‌خواست مادرش نیم ساعت دیرتر برود سرکار و برای او، چیزی که دلش می‌خواهد را درست کند. بعد رفتیم بالا و برایش پنکیک درست کردم. وسطهاش هم اشک بی پدر آمد تا نوک مژه هام. فکر کردم: «خب، تو پنکیک درست کردی. گریه کردنت برای چی است؟» و اشک این حرفها را نمی فهمید. نمی فهمد هنوز. ساعت 9 و نیم رسیدم شرکت. کارت زدم و نشستم پشت میزم. بچه زنگ زد: « کی میای؟» گفتم: «زود، خیلی زود.» گفت: «خب.» گوشی را گذاشتم روی تلفن. یکشنبه است.