یک برش کوتاه از شب تابستان
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٦  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

مامان از توی آشپزخانه داد می زند: « چرا باز اسفناج خریدی؟ خودتم که نمی خوری. همه اش می مونه.» بابا سرش را از روی روزنامه بلند می کند: « اسفناج گذاشته؟ من اسفناج نخواستم.» من از همان جایی که ولو شده ام روی فرش می گویم: « اسفناجها رو بذار برای من. فردا شب می پزمشون.»
- خودش نمی خوره. بیخودی همه اش خرید می کنه.
- خب من می برم دیگه. هر چی اضافه خرید بده من ببرم.
- ولی من اسفناج نخریدما.
- تو نمی خوای بیایی یه کم به من کمک کنی؟ قبلا بیشتر کمک می کردی.
- آخ...
مامان سراسیمه از آشپزخانه می دود: « چی شد؟» شکمم را می مالم: « توله سگ گازم گرفت.» سینا ریسه رفته: « آننه بیا. مسابقه الان شروع می شه.» بعد رو می کند به من: « مامان برام از دفعه دوم یخچال آب بیار!»
- از کجاش؟
- از آب سرد کن یخچال دیگه. دفعه اولش رو بریز دور. دفعه دومش رو برام بیار.
توی سینک دسته های پاک نشده سبزی ولو شده اند: « مامان من اینجوری اینا رو نمی برم ها. بابا بیاد پاکشون کنه که من ببرم.»
- تو دست به سیاه و سفید نزنیا. چرا باز اینقدر تنبل شدی. قبلا یه کمکی می کردی.
- مادر من تو برو خدا رو شکر کن که من خونه گرفتم و نیومدم اینجا با شما زندگی کنم!
- خدا به دور!
بابا می خندد.
- سینا بیا آب.
دوباره ولو می شوم روی فرش. بابا می رود توی آشپزخانه: « اینا که اسفناج نیستن. شاهی ان.»
- پس چرا اینقدر برگهاش بزرگن.
من نیم خیز می شوم و موبایل را پرت می کنم کمی دورتر: « می خواستم بگم الان وقت اسفناج نیست ها!» سینا موبایل را می آورد نزدیک: « مامان بخون ببین چی نوشتم.»
- ول کن پسرم.
- بخون مامان. بهت توهین کردم.
مامان لیوان آب را از بابا می گیرد: « شیدا هم شاهی رو نشناخت حتی.» سینا دور و برم می پلکد: « به خدا اگه باز گازم بگیری...»
توی تلویزیون مسابقه ای که نیم قرن است پخش می شود دوباره شروع شده. بابا یک برک شاهی را کنده و همانطور که می جود کنارم می نشیند: « تو شاهی رو نشناختی واقعا؟»