جمعه
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دلم گرفته. از آن دل گرفتگیهایى که مى دانم از چیست و مى دانم هم چقدر گفتن و نوشتن ازش بیهوده است. توى تخت مى چرخم. عقربه هاى ساعت چسبیده اند به هم. یک موى سفید تابدار کشف کردم روى مچ راستم. یعنى اگر رگم را بزنم اول این مو، که معلوم نیست چرا آنجاست، سرخ خواهد شد. پنجشنبه رفته بودم خانه پدرى. بدون سینا همه زیادى ساکت بودیم. بعد مامان شروع کرد نطق کردن از آینده ترسناکِ پیش رویم. من وسط حرفهاش بلند شدم که دوش بگیرم. کاش شهرام اینجا بود. کاش سینا بود. از حمام که آمدم مامان برایم چاى ریخت. باقلواى استانبولى داشتند و عالى بود. نماندم براى شام. بیرون، هوا هنوز گرم بود و موهاى فرفرى خیس دور سرم را پر کرده بودند و شهر گرمازده داشت توى هُرم غروب نفس نفس مى زد.

من روزها را شمردم و همه افسردگیم را انداختم گردن هورمونها. بعد کمى بهتر شدم. امروز افسردگى برگشته و دوباره خیره شده به چشمهایم. چرا من روى مچ دست راستم یک موى سفید دارم؟ قلبم تیر مى کشد و روز کش مى آید و من بیخودى به روزها فکر مى کنم. پشت پرده ها، روز گرم تابستان، همه داغیش را پخش کرده توى هوا. توى اتاق کف پایم یخ کرده. مى شمرم. بیست و هشت. بیست و نه و سى. چشمم از کم خوابى مى سوزد. خستگى روى انگشتهایم است. روى کلمه هایى که نمى توانم بنویسم و از ناتوانى ننوشتنشان خوابم نمى برد. زنى توى قصه ام بوى مرباى آلبالو گرفته است. من منتظرم آلبالوها، شکرها را خوب غرق کنند و غروب جمعه را با بوى آلبالوى داغ سپرى کنم.

 پسرم حالا کجاست؟ چه کار مى کند؟ من کجا هستم؟ این موى سفید روى مچ دست راست من چه مى کند؟ سى. سى. سى. اضطراب ریخته توى جانم. توى ننوشتنم. توى هسته هاى آلبالو. "غر زدى، نزدیا." دلم مرباى آلبالو مى خواهد. کاش موچین همراهم بود. بچه لابد دارد گیم بازى مى کند و شاید سنگینى عصر جمعه او را هم گرفته باشد. باید کارى کنم. بروم، بدوم، اشک بریزم. کاش جایى داشتم که از خودم فرار کنم. کاش مى شد بروم سفر و خودم را نبرم.