خرده جنایتهاى مادر و فرزندى
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٢  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

بابا مى گوید: «من از یادداشتهاى تو چیزى نمى فهمم. نمى فهمم چطور نقطه ى آ. را مى رسانى به نقطه ى ب. فقط یهویى مى بینم ایستاده ام توى نقطه ى ب. انگار که یک جور موج است که برت مى دارد و بدون اینکه حواست باشد با خودش مى برد. »بعد اخم مى کند: «نمى فهمم چطور سر و ته نوشته ات را ربط مى دهى به هم.»منظورش یادداشتهاى توى روزنامه است والا هنوز زندگیم به آن درجه از ابتذال نرسیده که پدر و مادرم هم وبلاگم را بخوانند. تعبیرش از یادداشتهاى من ساده و خوب است. تعبیر مردى که سالهاست به جز روزنامه و کتابها و مقاله هاى علمى چیزى نخوانده و حالا مواجه شده با یک سرى یادداشت که درست جلوى چشمش در روزنامه ى هر روزیش سر و کله شان پیدا مى شود و یادداشتها را دختر سر به هواى همیشه خسته اش نوشته که سر از کارش در نمى آورد. براى مامان اما یادداشتهاى من فقط یک پیغام دارد: دختر من غمگین است. نه به سوژه ها کارى دارد و نه به نثرم. واقعا خدا را شکر که این وبلاگ را نمى خواند!