رگهاى آبى دستانم
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

سوزن که رفت توى رگم، درد را حتى حس هم نکردم. فکرم پریده بود تا ناکجا. بعد یادم افتاد دو روز پیش پسرک چه دردش آمد سر آمپول. دیدم از بس زندگى دردم آورده، دیگر حتى نمى فهمم که آمپول هم درد دارد. یاد بچگیهام افتادم و التماسم به دکتر وقت مریضى که آمپول ننویسد. یاد تمام وقتهایى که نشسته ام روى این صندلى هاى بزرگ آزمایشگاه و رگهاى آبى دستهایم را داده ام دست غریبه اى و نگاه کردم به آن قطره هاى سرخ تیره که سرنگ را پر کرده اند. چرا سوزن توى پوست کلفتم نمى شکند؟ چرا پس دلهره دارم؟ به پسرم فکر مى کنم. این روزها مدام به پسرم فکر مى کنم و زندگى داغ و بى توقف راه خودش را مى رود.