به یک جادوگر جهت آموزش اصول ابتدایى جادو در اسرع وقت نیازمندیم.
ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

ساعتش را دستکارى کرده بود و حالا عقیده داشت که وقتى با من آمده شرکت، در معرض یک میدان مغناطیسى قرار گرفته و تنظیم ساعت خود به خود بهم خورده. تمام راه طولانى کلیدهاى چهار طرف ساعت را فشار دادم تا آن نگاه ناامید و غمگین گوشه ى چشمش نباشد. لحظه هایى توى زندگى یک مادر هست که باید بتواند. مهم هم نیست که ازش خواسته شده با کله عروسک باربى و یک چکش پلاستیکى آتش درست کند یا اینکه پروانه اى را از ناکجا به حیاط کهنه اى که حتى یک علف خشک هم ندارد احضار کند یا اصلا خودش پروانه بشود. مهم آن نوعى از ایمان است که بچه به توانایى مادر دارد که بالاخره یک روز از دست مى رود اما بهتر است که هر چه دیرتر و دورتر از دست برود.

کار آسانى هم نیست ها. سه سال پیش، نیمه شب توى اتاق هتل، بچه ام که دل پیچه داشت به من گفت: "مامان منو خوب کن!" من نه مسکن داشتم و نه دسترسى به مسکن. توى اتاق هتل، توى شهر غریبه فقط دو تا قند داشتم. قندها را حل کردم توى نصف لیوان آب ولرم و دادم دستش: "اینو بخور خوب میشى." توى دلم آرزو کردم نفهمد، حالا حالاها نفهمد که چه ناتوانم. داروى من درآوردى اثر کرد. بچه بالا آورد و دلپیچه خوب شد. حالا باید ساعت را تنظیم مى کردم و هر کلیدى را مى زدم نورها روى صفحه عربى مى رقصیدند یا کرونومتر فعال مى شد یا صداى آلارم در مى آمد. وسط یکى از تلاشهاى نافرجامم ساعت را از دستم گرفت و یکهو داد زد:"شد شد" خودش راهش را پیدا کرده بود. آن ایمان کوچک که هر روز آب مى رود و کوچکتر مى شود، به دستهاى جادوگرِ مادر هنوز هست. گیرم که یکى از همین روزها، مثل دود سیگار مى پیچد و محو مى شود. یادم باشد تا ردى هست از آن جادو، از بودنش لذت ببرم.