زیر میکروسکوپ لابد دارد یک بند حرف می زند، بی معرفت...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٦  کلمات کلیدی:

زن رژ لب صورتی ملیحی زده بود. با روپوش سفید نشسته بود روبروم. پرسید: «کی بیدار شدی؟ کار بدنی سنگین که نکردی؟ توی خانواده کسی تیروئید دارد؟» و وسط این سوالها گفت که برای سنجش پرولاکتین باید آرام آرام باشی. اتفاقا از آن صبحهای آرامم بود. نه دویده بودم برای رسیدن به دستگاه کارت زنی و نه مدرسه ای در کار بود که استرس رساندن بچه بهش را داشته باشم. حرف زن اما کمی معذبم کرد. روی صندلی چوبی بزرگ جابجا شدم و پرسیدم: «مگه چی شده؟» لبخند حرفه ایش را چسباند به لبش که چیزی نیست.

دکتر داده بود هر چی توی خونم هست و نیست را برایم تست کنند. جای آزمایشهای قبلی هنوز وسط بازوی راست و چپم بود. کمی کبود. مثل هر باری که خون می دهم. حالا این یکی سرنگ را با آن لبه ترسناک سبز چسباند به رگ من و دو تا لوله آزمایش را پر پر کرد. روی لوله ها اسمم را چسباند. فکر کردم خون فکر می کند همه چیز را توی خودش مخفی کرده. اما آدمهای فریبکار می برندش توی لوله آزمایش و تا فیها خالدونش را می کشند بیرون و خون دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارد. زیر میکروسکوپ همه چیز را لو می دهد. اینکه قندش بالاست. دارد تیروئید می گیرد یا چه می دانم اینکه توی آن هورمونها که عشق و نفرت و شهوت و کنترل زندگیمان دستشان است چه اتفاقی دارد می افتد. زن دوباره گفت: « چیز مهمی نیست.» جواب آزمایش قبلی را گذاشتم کنار برگه قرارداد و فکر کردم کیف بزرگتری لازم دارد. شاید باید کم کم چمدان با خودم این ور و آن ور ببرم.

صندوق عقب ماشینم را دزد باز کرده و زاپاس را برده و فکر هم نکرده که یک زن تنها در آستانه فصلی داغ از کجا برود زاپاس بخرد و اصلا چرا باید زاپاس بخرد. این است که کولی وار هر آنچه لازم دارم توی کیف بزرگ همراهم از این طرف می کشم آن طرف.

توی بانک کارشناس بیمه پرسید: « حالا می شه بگین برای چی جدا شدین؟» آدم انتظار ندارد صبح یک پنجشنبه زیادی داغ یکی وسط بانک چنین سوالی ازش بپرسد. این همان کسی بود که روزی که شنید داریم جدا می شویم زده بود زیر گریه. لجم می گیرد از آدمهایی که برایم کاسه داغتر از آش می شوند. بانک، بانک خانوادگی قدیمی بود و بیمه و حسابها و همه چیز را می دانست و بیشتر با امیر صمیمی بودند تا من. آن صبح چهارشنبه کذایی به امیر گفته بودم: «حالا چرا بهش گفتی داری جدا می شیم؟» یادم نیست چه جوابی داده بود. هزینه بیمه را دادم و از شعبه زدم بیرون.

بعد فکر کردم خوب شد اول رفتم آزمایشم را دادم. بعد فکر کردم به آزمایشم و هوا ابری بود و بدجوری داغ. فکر کردم خونم قرار است چه چیزهایی به زبان بیاورد. فکر کردم دو تا لوله آزمایش هست که رویشان نوشته شیدا. فکر کردم شاید هم تقصیر آسمان است که اینطور شهر را کوره کرده و همه مان را دارد زنده زنده می پزد.

مانا برایم نوشته بود که هوا آن سر دنیا شده 32 درجه و وضعیت اضطراری اعلام شده و «آی مردم از خانه بیرون نروید.» این طرف دنیا ما با گرمای 40 درجه و مانتو و شال و کیفهای یک تنی می رویم سر کار و ککمان هم نمی گزد. مانا نوشته بود وایبر بزنم پسرها با هم حرف بزنند. پسرها حالا کلی از هم فاصله دارند و نمی دانم سینا در مورد وایبر چه احساسی خواهد داشت. کاش مانا اینجا بود. جایش بدجوری خالی است. از آن جاهای خالی که فقط جای خود مانا هست و بس. دلم برای خانه شان تنگ می شود. برای پشت بامشان. برای کوکتلهایی که منوچهر درست می کرد. برای دویدن بچه ها روی کف سنگی. برای اینکه در آسانسور باز شود و جلوی در خانه شان ایستاده باشند. برای شبهایی که دلمان نمی خواست تمام شود.

خوب شد سر صبح آزمایشم را دادم. نوستالژی توله سگ وار پیچیده به پایم. تقصیر هوای ابریست لابد. من خوبم. آن زن هم که گفت چیزی نیست. منتظرم ببینم خونم چه مزخرفاتی پشت سر من می خواهد بگوید. ملالی هم نیست به خدا. نه به گیرنده هایمان دست بزنیم نه فرستنده ها.