«خام بدم، پخته شدم، سوختم»
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

این روزهایی که از سرم گذشته یادم داده که با احساساتم نجنگم. غم که می آید، دلتنگی که آوار می شود، تنم را بسپارم به موجش. بگذارم اسیرم کند. بکشد با خودش این سو و آن سو. نجنگم که آی من الان نباید دلتنگ باشم. من الان نباید اشک بریزم. بگذارم موج ببرد و ویران کند. شاید هم ادای یاد گرفتنش را در می آورم. بهرحال در خانه که بسته شد، ایستادم روبروی غم که بیا. این منم. تمام قد روبرویت. غم دور تنم چرخید. دستش را کشید به زخم روی دست راستم. به کبودی روی بازوی چپم. به سایه های زیر چشمهایم. به موهایم که آنقدر آشفته بودند که انگار هیچ وقت دوباره شانه نخواهد  شد. بعد پرتم کرد. دریای اندوه. سرم را که بالا آوردم پسرم ایستاده بود روبروم. با چشمهای گرد و قهوه ایش داشت نگاهم می کرد. غم گوشه ای نشسته بود و پاهایش را تکان می داد که «کارم باهات تمام نشده خانم.» گفتم هستم. هر وقت و تا هر وقت بخواهی هستم. گفت خب. پسرم نق زد: « می شه نرم کلاس شنا؟» گفتم: « نه.» تمام راه فکر کردم این همه کتاب بخوانی و جمله حکیمانه هایلایت کنی و آخرش اواسط سی و هشت سالگی به این نتیجه برسی که پرمعنی ترین و به درد بخورترین جمله ای که در تمام عمرت شنیده ای « شل کن» بوده است و بس. بدهم با طلا بنویسند بزنم سردر زندگیم. روی پیشانیم خالکوبی کنم اصلا. بس که می شود از این جمله همیشه و همه جا استفاده کرد. هاه!