رویاهاى خوب شما را به بهترین قیمت خریدارم!
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

زن گفت:"خودکار دارى؟" رسیده بودیم به دیوارى که بهش مى گفتند دیوار آرزوها. تمام دیوار را کاغذهاى سفید پر کرده بود که مردم آرزوهایشان را نوشته بودند و چسبانده بودند به دیوار. خودکارم را دراز کردم طرف زن. نشست روى لبه دیوار سنگى دور باغچه و تند تند شروع کرد به نوشتن. نگاهش مى کردم که کلمه هایش، کاغذ سفید را سیاه مى کردند و به آرزوهاى روشنش حسودى مى کردم. راهنما داد زد:"فقط یه دقیقه دیگه وقت دارین." به زن گفتم:" میشه خودکارم رو..." کلمه هایش هنوز داشتند کاغذ را سوراخ مى کردند. هنوز داشت مى نوشت و راهنما راه افتاده بود که برود و من چیزى ننوشته بودم. نمى دانستم چه باید بنویسم. نمى دانستم چه باید بخواهم.

روبرویم کسى با دست خط مرتبى نوشته بود:"سگ گرگى مى خواهم. خانه حیاط دار مى خواهم. مامان و بابام سالم باشند لطفا." بالاتر به انگلیسى کسى صلح براى جهان را آرزو کرده بود و من افتادم به هق هق. همه آرزوهایم را گم کرده بودم. روبروى دیوار من بودم و کاغذ سفیدم و مثل احمقها روى کاغذم فقط نوشته بودم "عشق" و نمى دانستم بقیه جمله ام چه باید باشد. اشک دیوار آرزوها را تار کرد. اشک آرزوهاى کودکى که سگ مى خواست را شست و برد و من تنهاى تنها بودم. با آرزوهاى گمشده ام تنها. با روزهاى رفته و روزهاى نیامده ام تنها. با زندگیم با دنیایى که باید با آن روبرو مى شدم تنها بودم و مى ترسیدم که دیوار واقعا دیوار آرزوها باشد و من این فرصت را از دست بدهم. دست زن خودکار را آورد جلوى اشکها. یک مشت کلیشه ریختم روى کاغذ سفیدم. ته ته دلم اما مى خواستم یک کبریت بردارم و آرزوهاى روشن مردمى را که مى دانستند از این دنیا چه مى خواهند، آتش بزنم.