« یه زرافه و نصفی»
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، مهندسانه

 

میز جلسه توی کانکس کارگاه باریک بود. دست مهندس روبرویی که گرفت به لیوان پر و داغ چایی، تا از جا بپرم و خودم را از بین صندلی‌های تنگ نجات بدهم تمام لیوان چای از سررسیدم و نقشه‌ها رد شد و رسید به مانتوی سفید و بعد به شلوارم. لکه زرد درست وسط مانتوی سفید جا خوش کرد. سررسیدم درست بین جمله‌های نصفه «پیگیری ارسال بروشور آسانسور لیفتراک بر»، « تلفن به مدرسه سینا»، «پله‌های بخش تاسیسات جابجا شود.»، «تلفن به مهندس ق.» و هزار تا جمله با‌معنی و بی‌معنی دیگر مثل این زرد شد و تاب خورد.

 

مهندس روبرویی دفترم را برداشت و هر صفحه را ورق زد و یک برگ دستمال کاغذی لای ورقها گذاشت که یعنی دفترم دوباره دفتر شود. حالا همه چیز مسخره‌تر شده بود. من شده بودم مهندسی با یک مانتوی گشاد و سفید که یک لکه زرد بهش بود و از لای سررسیدش یک عالمه دستمال کاغذی زده بود بیرون. مهندس روبرویی به نقشه‌ها نگاه می کرد که رنگ روان نویس آبی رویشان پخش شده بود و مثل کاغذ تورنسل رنگ و وارنگ شده بود. من می‌سوختم و نمی‌دانستم باید به این صحنه بخندم یا گریه کنم.

 

از کانکس که آمدیم بیرون مهندس روبرویی مثلا آمد جنتلمن بازی در بیاورد و مرا جلو جلو راهی کند. داشتیم کارگاه را دور می زدیم از لابلای یک عالمه شیبهای نامعلوم و سوراخهای مارها و موشها و چاههایی که معلوم نبود کجا هستند. گفتم: « شما بفرمایید جلو. من یه خورده جون عزیزم!» مرد حسابی یک لیوان چای داغ خالی کرده‌ای رویم حالا باید پیش مرگت هم بشوم؟

 

برای اینکه از دلم در بیاورد برایم تعریف کرد  که قصه موشهایی که بتن می‌خورند را کارفرما ساخته و موشها بتن نمی‌خورند. از خل بازیهای کارفرمای غایب گفت که خرش را آورده سر پروژه که برایش شانس بیاورد و هی گفت و گفت تا رسیدیم آن سر زمین. من که مهندسی شده بودم با یک مانتوی گشاد و سفید که یک لکه زرد گنده بهش بود و از لای سررسیدش یک عالمه دستمال کاغذی زده بود بیرون و کفشهایش خیلی خاکی شده بود فکر کردم که دیگر بسم است و رفتم نشستم توی ماشین تا بقیه برسند. مهندس روبرویی تا آخری که رفتیم نگران سررسیدم بود که خیس و زرد شده و اصلا فکر نکرد که من شاید سوخته باشم!

 

 

 

* شل سیلور استاین