«هنوز در فکر آن کلاغم»
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

 یک . دو تا کلاغ روی سیم برق نشسته بودند. دهان یکی نیمه باز بود. صدایی ازش بیرون نمی آمد. دومی زل زده بود به دهن اولی. زل زده بود به سکوتش در واقع. دوربین موبایلم خراب است والا می زدم کنار و از این صحنه عجیب عکس می گرفتم. به جای عکس گرفتن من هم زل زدم به هر دو کلاغ. توی سکوتشان خبر عجیبی بود که توی فضا می پیچید. خبری از جنسی که بلد نیستی و نشنیده ای. خبری که کسی از آن بالا بالاها گرفته. جایی که کلاغها می بینند و تو نمی بینی. از صبح توی فکر آن کلاغم که نه توی دره های یوش بلکه توی خیابان آقایی فرمانیه بود و داشت چیزی را می گفت که از بس مهم بود به صدا ختم نمی شد.

دو . من با کلمه ها دوستم. اما لحظه هایی هم هست توی زندگیم که دیده ام احساسی را نمی شود کلمه کرد. باید پاشد و رقصید. باید مست کرد. باید بوسید. یک وقتهایی نمی شود گفت. توی نگاهت هم که همه احساست را بریزی باز کم می آید و باز یک چیزی باید فوران کند. گیرم که دلم تنگ شده برای آن دست احساسی که نشود نوشت و فقط باید یک جوری به یک زبان دیگری ترجمه اش کرد.

سه. در امروزم چیزی درست در نمی آید که نمی دانم چیست. از روزهای اینجوری می ترسم. انگار کن که گربه نشسته باشد که شاخت بزند. بعد نگاهم به دور و برم است که چه کار غلطی کرده ام و چرا باید بترسم و باز می ترسم و دلهره دارم و نمی دانم از چیست.

چهار. امروز این تنهایی را نمی خواهم. ببرم سر کوچه بفروشمش مثلا. بدهم نان خشکی جایش دمپایی پلاستیکی بخرم. ببرم سر کوچه بنشینم ببینم گربه ای رد می شود که شاخ نداشته باشد؟

پنج. ندارد.