لطفا بغض بیخودی و تاج کاغذین و قورباغه های اقوام درجه یک خود را قورت ندهید.
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یکی باید از طرف این تابستان از همه ما عذرخواهی کند. اول اینکه خیلی خیلی داغ است. دوم اینکه زیادی طولانی است. سوم اینکه بی رحم است و پر است از خبرهای بد. چهارم اینکه فن کویلها دیگر زورشان به او نمی رسد و من زورم نمی رسد که فن کویلهای خانه را قویتر کنم.

اما با همه اینها من نمی دانم اگر تابستان برود چه کنم. فکر می‌کنم به پاییز. فکر می‌کنم به اینکه مدرسه شروع می‌شود. به اینکه باز هر روز دارم می‌دوم و در این تهران لعنتی هنوز حتی یک روز هم نشده که ندوم. فکر می‌کنم به اینکه همه روزهای زوجمان اسیر خیابانهاییم و روزهای فرد پرنده های کوچک فراریند. فکر می‌کنم دلم یک قصه خوب می‌خواهد برای نوشتن اما هیچ قصه خوبی در کار نیست. این روزها، ته تهش این است که بیدار که می‌شوم چهار ستون بدنم یاری کنند که روز درست شروع بشود.

شنبه دست راستم قهر کرده بود. افتاده بودم به التماسش که نکن. تو یکی قهر نکن. یکی از بزرگترین کابوسهای زندگی من همین است. همین که دستهایم دیگر یاریم نکنند. برای آدمی که نان شبش وابسته است به این که دستهایش بتوانند روی کیبورد و موس و فرمان ماشین بدوند ضربه دردناکی بود. دست دردناک را گذاشته بودم روی میز و آرام گزارش می‌نوشتم. خوب است که در دفتر کمی سرمان خلوت است و در فاصله آرامش بین دو طوفان قرار داریم.

دیگر هیچ جای زندگیم آرام نیست. خودم هم یادم هست که آرامش نخواسته ام. من قورباغه ام را قورت داده ام. اما نمی توانم قورباغه بقیه آدمهای دور و برم را هم قورت بدهم. – هاه! بعد از یک عمر که راه می‌رفتم و قورباغه قورت می‌دادم سوهاضمه گرفتم بالاخره -  قورباغه های هر کسی مال خودش است و بارهایش. دیگر شانه ام آنقدرها قوی نیست و پوستم کلفت نیست و خودم را به یک عالمه «خرت به چند؟» و « تو را سننه؟» مسلح کرده ام. یاد گرفته ام که ته ته طوفان سرم را بالای آب نگه دارم و بچه ام روی شانه ام باشد. این روزها همین که من ایستاده ام، همین که سینا کنارم است برایم کافی است. همین که این تابستان می‌گذرد. تند و داغ هم می‌گذرد کافیست. گیرم که ته تهش هم نوری نیست.

شاید اگر پاییز بیاید بشود نوشت. شاید اگر بشود نوشت این بار سنگین اندوه که هدیه هورمونها و روزها و شتاب لحظه های خوب است ته یک فنجان بزرگ ماکیاتو غرق شود و بشود نفس کشید. نفس کشیدن بود نه؟ آن کاری که دوستش دارم و یادم رفته که می‌شود آرامتر هم باهاش کنار آمد.