به روح اعتقاد دارى؟
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. داغ و دیوانه با بچه هاى گ.م رسیدیم خانه. توى آسانسور با دست خط بدى نوشته بودند سیستم خنک کننده خراب است. آب گرم هم نداریم. دلم مى خواست سر خر را کج کنم برگردم بروم دفتر. نمى شد. سه تا بچه همراهم بود. توى خانه مست خستگى، توى همان گرما وسط حرفهاى بلند بلند پسرها و باب اسفنجى تماشا کردن دخترک گرفتم خوابیدم. بچه هایتان را به من نسپارید. بچه داریم ورژن ٢٠١۴ شده. بدون دخالت دست، بدون درد و عوارض جانبى. باز خوب است که خودشان بچه هاى عاقلى هستند.

 دو. کى بود از داغى تابستان غر مى زد؟ اى بدبخت آیا مى دانستى که قرار است لوله آب چیلر بترکد و تو بمانى و حوض داغت با دیوار ارغوانى؟ خدایا پس کى ما را مى خورى؟

 سه. از همین تریبون به دزد محترمى که زاپاس اولى را برده و منتظر است که دوباره زاپاس بخرم که بدزدد اعلام مى کنم که من زاپاس بخر نیستم! گشاد کردى سوراخ این قفل صندوق عقب را ... دست از سر من بردار!

چهار. دارم رابطه گریز مى شوم ها. نمى دانم خوب است یا بد. تمام مدتى که دور و بریها داشتند از روابط پیچیده ى مامانم اینا و مامانش اینا حرف مى زدند توى سرم بود که چه خوب که من از این معادله هاى پیچیده راحت شدم. از اینکه با آدمهایى که هیچ سنخیتى با آنها ندارم معاشرت کنم و تازه حواسم باشد که کارى نکنم که به تریج قباى کسى بر بخورد.

 پنج. مى گوید:" خیلى دوست دارى مهمون بیاد خونه مون، نه؟ " پسرم هستند. زیادى عاقل. ٨ سال و خورده اى از تهران. زل زده بود به کوه ظرفهایى که جابجا مى کردم.

 شش. حال همه ما داغ است. یکى در آن جهنم خدا را ببندد. پختیم. یکى هم لوله ترکیده چیلر ما را عوض کند. یکى هم زنگ بزند ١١٠ بدهد دهن آن دزد را سرویس کنند. قربان دستتان تا گوشى دستتان است، یک زنگ هم بزنید به این دختره مریم که دلم براش تنگ شده. جاش خالى بود دیروز.

 هفت. چهارشنبه.

هشت. ... تو روحت!