«اگر تو مرا نبینى، من هم نمى بینمم.»
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥  کلمات کلیدی: نوستالژی ، دغدغه های ذهنی من

یک. عکس مال سى سال پیش است. شیداى توى عکس، همسنِ حالاى سیناست. هشت ساله. منم و برادرم و دخترعموهام و پسر عمه ها. سر جمع هفت تا بچه ایم توى عکس. خنده ى بزرگى توى صورتمان است و داریم دست مى زنیم. شادىِ توى چهره هامان خالص است. از آن جنس شادى که فقط مى شود وصلش کرد به کودکى. به وقتى که زندگى آن لحظه هاى خوشایندى بود که با دویدن دور استخر و استپ هوایى بازى کردن سپرى مى شد. وقتى که آینده جاى مبهمى بود پر از کلبه هاى شکلاتى و فرشته هاى مهربان و شاهزاده هاى رویایى. وقتى که هنوز مى شد فکر نکرد. حسودم به بچه هاى توى عکس. حسودم به شیدایى که سنجاق سر صورتى زده و پیراهنى چهارخانه پوشیده که یادم هست که دوستش ندارد. حسودم به شعف توى نگاه دخترعموها، به شادى خالصتر و آشکارتر پسرها. حسودم چون مى دانم هیچ جاى زندگى دیگر نمى شود این شادى خالص را از دنیا پس گرفت. با آن همه جنگ و تحریم و فقر و ناامنى که سایه اش روى زندگیهامان بود این توانِ شاد بودن را از کجا آورده بودیم؟ حسودم به کودکیم.

دو. هفت بند نوشتم. دیروز صبح. نفرت خالص. پست نکردم. اینترنت نداشتن این حسنها را هم دارد. فاصله هست بین نوشتن و فرستادن و بعضى نوشته هام وقتى ازشان فاصله مى گیرم دیگر ضرورت عمومى شدن را از دست مى دهند. مى دانستم و مى دانم نوشتن درمان من است. بعد از این همه سال هوار زدن از این پنجره حالا مى دانم که نوشتن به نیتِ این وبلاگ و نفرستادنش هم درمان است.

سه. رفتم جمعه بازار. پارکینگ پروانه. پر شدم از قفلهاى کهنه. رومیزیهاى قلاب بافى. گوشواره هاى بدل. پر شدم از گلدانهاى نقاشى شده. مجسمه هاى برنجى. قاشقهاى نقره. عجب عالى بود...

چهار. داشتم وایبرها را مى خواندم. با این اینترنت سوپر افتضاحى که همراه اول به خوردم مى دهد، نهایتِ اینترنتِ همیشه ام وایبر است. بیشتر وقتها جوک است و گاهى هم گپ. وسط جوکها لیلا چیزى پرسیده بود. براى یک لحظه وسط بعد از ظهر جمعه خودم را دیدم که وسط یک علامت سوال بزرک ایستاده بودم. دلم، گرفت. تا شب توى سرم آن سوال چرخید و خودش را کوبید به در و دیوار ذهنم. چقدر کوچکم هنوز.

پنج.  باید یک داستان بنویسم. داستانم خوب است. کوتاه و خوب. حتى بند آخرش هم توى ذهنم است. کاش بنویسمش.

شش.  اینجا تهران. ٢ بامداد شنبه و سلام ماهى ها و پرنده ها و همه آدمهایى که فردایتان را مثل من با اندوهى خفیف، کمى کسالت و آهى کوتاه شروع خواهید کرد.