« من در این آیه تو را آه کشیدم، آه...»
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٩  کلمات کلیدی: من و پسرم ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

 پسرها خسته شده اند از بازی. آمده اند موبایلهای من و گ.م را بگیرند. به پسرک می گویم: «موبایلم شارژ نداره.» سام با نگرانی می پرسد: « شارژر همراهتونه؟ ما فقط شارژر سوزنی داریم.» سینا شانه ها را می اندازد بالا. ژست می گیرد و بی خیالانه نگاه می کند به کیفم. پز می دهد: « مامانم همه زندگیش همیشه تو کیفشه.» سام زل می زند به کوله کوچکم. توی نگاهش تعجب آشکاری هست از این که چطور همه زندگی من آنقدر کوچک است که در این کوله فسقلی جا شده. از کجا بداند آدمها که بزرگ می شوند زندگیهایشان آنقدر کوچک می شود که می تواند در یک کیف همراهشان باشد. توی ماشین پسرک هنوز دارد با موبایل بازی می کند. می گویم: « تو از کجا می دونی همه زندگی من تو کیفمه؟» می خندد. می گویم: « همه زندگی من تویی جانور و توی کیفم هم نیستی. همینجایی. پیش من.» دیگر نمی خندد. حواسش رفته به بازی. کیفم روی صندلی عقب ماشین است. دهن گشاده. بلاتکیف و آشفته. فقط چون فقط یک کیف است، نمی تواند خسته هم باشد. والا می شد همه زندگیم. همه ی همه ی آنچه باقی مانده از زندگیم.