اسم مى گذارم، پس هستم.
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱  کلمات کلیدی: روزهای من

کبوتر سفید سفید بود. توى چشمهایش علاوه بر ترس، رگه هایى از رنگ قرمز دیده مى شد ، مثل چشم خرگوشها و دور پاى راستش یک حلقه پلاستیکى نارنجى کهنه بود. گفته بود برایش اسم بگذار. چه مى دانست که در همان عالم بچگى هم، همه عروسکهاى من بى نام بودند به جز آن یکى که موهایش را قیچى کرده بودیم و زشت بود و بهش مى گفتیم:"کامبیز" به جز کامبیز هیچ کدام عروسکهاى من اسم نداشتند. نه که کلا بدون اسم باشند ها، نه. اما در جریان هر بازى اسمشان متناسب با آن بازى عوض مى شد. یک بار سارا، یک بار ملیکا و یک بار هم یک اسم بى ربط ساختگى. خودم دوست داشتم اسمم پرستو باشد. حالا حتى یادم نمى آید چرا... حالا باید براى یک کبوتر واقعى با پرهاى سفید اسم مى گذاشتم. آخر شب، گیج خستگى نشسته بودم و با کبوتر حرف مى زدم. بهش گفتم اسمش "برف" است و فردا آزاد مى شود و اگر زرنگ باشد مى تواند براى خودش زندگى کند و لطفا برود براى خودش زندگى کند. برف پشتش را کرده بود به من و ساکت بود. شاید زبان آدمیزاد را نمى فهمید. شاید من حرف نمى زدم و فکر مى کردم دارم با برف حرف مى زنم. برف فقط یک کبوتر سفید بود که ترسیده و دلش مى خواهد کسى آن چراغ بالاى سرش را خاموش کند که بخوابد. من فکر کردم اول قاصدک و حالا این کبوتر سفید... کاش خبرى که دارد از راه مى رسد، خبر خوبى باشد لااقل.