چرا هیچ کس جوجه تیغی را بغل نمی کند؟
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من

 

هر روز وقتی می‌رسم دم پله‌ها چشم توی چشم می‌شوم با منشی بیکار مرکز مشاوره. سلام نمی‌کنم، او هم. او چه می‌داند که نوشته‌های روی تابلو هر روز خدا چقدر مرا وسوسه می‌کند. مثل یوتوپیا می‌ماند لعنتی! سرزمینی بدون دعواهای زن و شوهری، درگیری با کودک حتی کنارش زده رژیم لاغری و چاقی. فکر می‌کنم که لاغر بشوم. بعد با هیچ کس دعوا نداشته باشم. بچه‌ام بشود بهترین بچه دنیا. اما باز هر روز صبح منشی را می‌بینم و از پله‌ها می‌روم پایین. همان جایی که نشسته‌ام، که روزی 5-6 ساعت نشسته‌ام خوبم. دردسرها توی راه شروع می‌شود و به خانه که می‌رسم. یاد نگرفته‌ام که استرسها را با خودم نیاورم توی خانه. تقصیر من است. خوب که خودم را تحقیر می‌کنم  فکر می‌کنم شاید فردا بالاخره بروم تو و ببینم وقت مشاوره دارند بدهند؟ اصلا توی یوتوپیایشان جایی برای من که هی داد می‌زنم و هی تند تند عصبانی می‌شوم و هی از داد زدنهام پشیمان می‌شوم دارند؟ نمی‌دانم چرا اینقدر احساس عجیبی نسبت به مشاوره دارم. شاید مشکل چشمهاست. مشکل اینکه باید برای یک آدم غریبه توضیح بدهی که من بابایم زود عصبانی می‌شد و همه‌اش هول بود و من با اینکه از این اخلاقش بیزار بودم الان درست همانم و نمی‌دانم که چطور همان نباشم. اصلا بلد نیستم. بعد یارو با غبغبی که تاب می‌خورد نگاهم کند و بگوید چه؟ بعد من درست بشوم و ترکه‌ای باشم و دیگر داد نزنم سر بچه‌ام که آلرژی دارد و آسم و هزار کوفت و زهر مار دیگر. شاید اشکال از آقای مشاور است که مرا یاد قورباغه می‌اندازد و خیلی چیزهای ناخوشایند دیگر. شاید اشکال از من است که توی این شهر کوفتی استرسهایم را توی کوله‌ام ریخته‌ام و هی با خودم جا به جایش می‌کنم. شاید تقصیر من است که راهم این همه دور است و صدایم به کسی نمی‌رسد. شاید تقصیر من است که وقتی می‌خواهم بگویم لطفا مرا دوست داشته باشید، داد می‌زنم...