«من به فکر خستگی های تن پرنده هام... »
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

مرز خستگی را که رد کنم دیگر خواب نمی آید سراغم. می شوم جنازه سرگردان. زامبی وار می چرخم تا باز یک جایی از نیمه راه قطار خواب را سوار شوم و به هیات آدمیزاد در آیم. امروز روزش نیست. دیروز هم نبود. بعد به جای همه این حرفها یک پیک می ریزم برای خودم. شاید هم بشود همه خستگیها را بالاخره فرو داد. پشت پنجره ام برگها دارند توی آفتاب جزغاله می شوند. تابستان نمی رود. یکی باید بگیرد و کشان کشان از شهر بیرونش کند. بعد پاییز می شود. ما داستان می نویسیم. شاید روزهایی هم بیاید که بالاخره ساعتهایی بشود لم داد و کاری نکرد. یکی باید باشد و انتقام مرا از دنیای نابکار بگیرد.

باید قصه ام را بنویسم. کلکش را پیدا کرده ام. باید بنویسمش. فردا توی همشهری یادداشت دارم. دوست داشتید بخوانید. این یکی یادداشت را خیلی دوستش دارم. کاش بشود که یادداشتهایم مثل همین که فردا قرار است چاپ شود پر باشد از گنجشک و امید. بروم یک پیک دیگر برای خودم بریزم. جمعه است باید مواظب بود.